" از خداییم و به سوی او باز میگردیم "
اگر آخر من همان است که از آن آمدم ؛ پس چرا آمدم ؟!
مبدأ و مقصد یکیست ...
و این یعنی پوچ تا پوچ !!!
این دایره ی منحوس چه لزومی داشت برای تو ای صمد ؟!
که خود را در جسمی از خاک دمیدی ...
و خاک ماند و جزئی از تو ...
جزئی از تو ... بی تو ...
ظالم تر از تو هم مگر هست ؟؟؟
تو که دلیل زایش و تنهایی و عذاب منی ...
اگر من نبودم دیگر اینها چه معنی داشت ؟؟؟
مرا دریاب ای مبدأ من ... و ای مقصد من ...
مرا برگردان به خداوندی ام تا مانع شوم تو را از آفرینش بی دلیل دیگر !!!
شاید شهوت قدرت ، تو را با تمام بزرگی ات در بر گرفت ؛
که ادعای خداوندی خویش را به رخ خود کشی !؟
من ندانم که چه بود راز آغاز ...
چرا تمام نمیکنی این داستان بی منظور را ؟؟؟
و مرا وارد نمیکنی به لحظه ای که از آن آمدم ؟؟؟
درست قبل تولد ...
همه چیز هیچ بودو ... هیچ بودو ...
هیچ بود ...
من نخواهم که حتی در تو ادغام شوم !!!
من منتظر پایانم نه تبلوری دوباره ...
که حتی از خداوندی هم خسته ام ...