آیا واقع است و غالب میشود ؟!
چشمانم باز میماند تا ادامه را مهر تایید کوبد ...
زیستن ، فصل قدیمی من ، رنگی نو گرفته ...
رنگی همانند هراس و امید ...
سزاوارم ...
چون او خواسته ...
و او رسم بزرگان میداند ...
آخر بزرگان هدیه را پس نمی ستانند ...
فاصله میان دادن و ستاندن ...
همان بود و نبود ...
همان سکون دل و جنون درد است !!!
شور و ترش ...
شیرین ...
تلخ ...
بی مزه و گاهی هم زبانی فاقد چشایی !!!
امروز فصل جدید زیستن ...
امید به ...
میدونی ...
با حرفام اسیرت نمیکنم ...
توکل میکنم ...
مثل همیشه ...
تا همیشه ...