دستانش سرد بود و مرطوب ...
اندیشناک و قلم را به سستی میفشرد ...
رخسارش نیز به زردی گراییده و نگاهش مات ...
خیره بر سفیدی که نمیدانست سیاه میشود !!!
لبانش ترک خورده و مدام با زبان تر میکرد ...
نفسش خس خس ضعیفی را به همراه داشت که بیانگر چند شب بیداری بود
شطحه ای از جنون جوشیدن گرفت و دیگر هیچ نفهمید ...
.................
شباهت من با این مطلب از مرضیه دوست مهربانم
سبب شد تا خود را هر چند با شباهتی باورنکردنی ، با آن قیاس کنم !!!