شاهدی بودم اندر حکمت
که در آن خلق را بر حکم خویش معدوم می کردند !!!
و حکمشان از وحی نمیبود و بل از تضاد بر میخواست !!!
از وحی نمیبود لیک منتسب می خواندندش !!!
مرا همان بس بود برای رها کردن حکمت ؛
که نفهمیدم چه بگذشت و چه سود از نظر بر آن مرا حاصل شد ؟!
لیک فهمیدم که نظر بر هر چیز روا مباد ؛ جز بر آنچه به فضل ، بر آن غلبه یابی !!!
و گر جز آن اختیار شود ، ضلالت و گمراهی محتوم است .
عدم را نیز دلیلی بر شرک و کفر دانستند و نا حق را بر این دو اصل پیروی کردند ...
باید دانست که عدم ، نسیانی بیش نیست در جان خلق !!!
کز خلق عدم نیاید و از عدم موجود تکذیب شود !!!
و این کفری است معلوم ...
پس عدم را واگذار تا به حقیقت رهسپار شوی
و ره را رهگذر باش تا به هدایت رستگار !!!