تمام حرفهای من همه از سر بی دردیست !!!
نگاهم خیره است و بر هر چه بنگرم سایه ای بیش نخواهم دید !!!
خسته شدم از بس کلام را در بین انگشت و قلم موج دادم و چون جوهر بر کاغذ خشکاندم ...
آخر چقدر برای تو بنویسم ؟
پرده ی زمان را دریرم و یک عمر زیستم !!!
اما وقتی به خود آمدم ساعت بر دیوار ماسیده بود ...
و من همچنان از تو دور ...
چون لاک پشتی که بر شنزار قدم مینهد از آمدنم گریانم ...
گریان ...
سرگشته ...
و خودخواه ...
که هر بار با اشاره ای مرا خواندی و من به سویت آمدم
و لی باز به مانند کودکی ، هر بار سر از سمت من گردانیدی ، پا به فرار گذاشتم !!!
مولای من ...
عزیز من ...
لحظه ها بی حضور تو سردند ...
بی حرارت دستان نوازشگر تو ...
من می لرزم ...
و ساعت ها بی عقربه فقط میخوانند و پرده ی گوش را میخراشند ...
و انسانها ...
از این آخریها هرچه بگویم کم گفته ام !!!
من باز گم شده ام و باز دست خود را به کسی سپرده ام تا مرا برای تو باز گرداند !!!
و میدانم مرا سیلی نخواهی زد !!!
و میدانم مرا پس نخواهی زد !!!
میدانم ...
و میدانم که باز از تو دور خواهم شد ...
و میدانم که این کودک بی تو نیست خواهد شد ...
دستم را بگیر و دیگر رهایم مکن ...