تبليغاتX
شطحیات جنون - بی تو ...
 

تمام حرفهای من همه از سر بی دردیست !!!

نگاهم خیره است و بر هر چه بنگرم سایه ای بیش نخواهم دید !!!

خسته شدم از بس کلام را در بین انگشت و قلم موج دادم و چون جوهر بر کاغذ خشکاندم ...

آخر چقدر برای تو بنویسم ؟

پرده ی زمان را دریرم و یک عمر زیستم !!!

اما وقتی به خود آمدم ساعت بر دیوار ماسیده بود ...

و من همچنان از تو دور ...

چون لاک پشتی که بر شنزار قدم مینهد از آمدنم گریانم ...

گریان ...

سرگشته ...

و خودخواه ...

که هر بار با اشاره ای مرا خواندی و من به سویت آمدم

و لی باز به مانند کودکی ، هر بار سر از سمت من گردانیدی ، پا به فرار گذاشتم !!!

مولای من ...

عزیز من ...

لحظه ها بی حضور تو سردند ...

بی حرارت دستان نوازشگر تو ...

من می لرزم ...

و ساعت ها بی عقربه فقط میخوانند و پرده ی گوش را میخراشند ...

و انسانها ...

از این آخریها هرچه بگویم کم گفته ام !!!

من باز گم شده ام و باز دست خود را به کسی سپرده ام تا مرا برای تو باز گرداند !!!

و میدانم مرا سیلی نخواهی زد !!!

و میدانم مرا پس نخواهی زد !!!

میدانم ...

و میدانم که باز از تو دور خواهم شد ...

و میدانم که این کودک بی تو نیست خواهد شد ...

دستم را بگیر و دیگر رهایم مکن ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 10:30 توسط مسعود |