به دنیایی قدم نهادم پر از نا خواستنی ها ...
چرا وارد شدم نمیدانم !!!
فقط میدانم چشم به راه کسی مانده ام تا یاری ام کند ...
و شاید هم من او را ...
یاری کنیم همدیگر را تا آخر ...
آخر هر چیزی که من و ما ، خواستیم و نیافتیمش ...
" ما " نه به معنی " من و او " که به معنی " من و همه ی ما "
او عین عدالت است که به " عدالت " رفتار میکند !!!
واژه ای که در هیچ کجا نیافتم مگر در محضر خدایم ...
خدایی که لایق عدالتش نبودم و اخراج کردم خویش را از حضورش ...
که حضورش اگر در یاد من نباشد ، من خاموشم در یاد او ...
حتی اگر باقی باشم !!!
دنیایم پر شده است از غرض ورزى ...
از کینه های زود فراموش شونده ، اما بوجود آورنده ی افسردگی ها و خودخوری ها !!!
از فخر ...
از عداوت ...
باز هم از هر آنچه نا خواستنی است ...
نه نا خواسته های من ، نه !!!
که این ناخواسته های همه ی ماست ...
به خدا قسم که خشکیده شد طراوت روح ، از جانم ...
و جایگزین گشت واژه ی " انتفام " بر سرلوحه ی ذاتم ...
هر چند که بارها شکستم الواح ذات را ولی ...
زایش گرگ ها در راه است ...