شرمساری از آل زمین ...
گره خورده در موج تردید ...
و چه حیف که کسی نیست گره گشاید ...
درک شدن دیگر خسته کننده است وقتی همه تو را می فهمند و تو هنوز خود را نفهمیده ای !!!
چه درک جالبی دارند اینان و شاید هم آنان ...
زخم هایم پوسیده و گهگاه رویشان گندیده ؛
میدانی چرا ؟!؟!؟!
از بس که تازگی دارند و به کهنگی تاریخ ، قدمت !!!
گاه بر دل و گاه بر جان روییده اند ...
گاه از زبان و گاه از ...
چگونه نگفتنی ها را به " ... " تعبیر کنم ؟!
هر چند که این کار را بارها کرده ام ولی ...
باز هم تکرار حرف " ... "
کدامین راوی چنین گنگ روایت میکند که من ؟؟؟
خود هم فراموش میکنم نوشته هایم را و بی مضمون میپندارم کلامم را !!!
طبق طبق خفت ...
طبق طبق کینه ...
طبق طبق خاطره !!!
همه را پیشکش کردم بر مردمانی که مرا درک کردند و جز این سه چیز بر من ارزانی نداشتند ...
من باز هم آزادم و هنوز دنبال حقیقتی هستم که یافتنش حق میطلبد و من عاجز از درک آنم ...