سر به زیر افکنده ام در این اختطاف عقاید ...
دیگر از خود هم میگریزم ...
این ملحدان دیگر چیزی باقی نگذاشته اند
علم نابود و ... اصل نابود و ... عشق نابود ...
این چه قصه ایست ؟!
من از زمین با تو سخن میگویم ؛ مالک عرش زمین ...
فرش را رها کرده ای و خطابه میخوانی ؟!
فقط امر میگویی و در تحریم خویش تزویر رواج میدهی !!!
مرا محیط نیستی به این پوچی ... گویا تو خدای من نیستی !!!
من در این جولانگاه ، جویای حقیقتم ...
به حق ... نه ناحق !!!
عزیز ترینم
ما لعان العرض را به خود تخصیص داده ایم ...
و به لُعبت های مستور دچاریم ...
روی بنمای معشوقه ی من ...
برهنه شو در کنار من ...
و به حجله کشان ذات شیفته ام را !!!
من فارغ از غیر تو ام ...