تبليغاتX
شطحیات جنون - جولانگاه
 

سر به زیر افکنده ام در این اختطاف عقاید ...

دیگر از خود هم میگریزم ...

این ملحدان دیگر چیزی باقی نگذاشته اند

علم نابود و ...       اصل نابود و ...      عشق نابود ...

این چه قصه ایست ؟!

من از زمین با تو سخن میگویم ؛ مالک عرش زمین ...

فرش را رها کرده ای و خطابه میخوانی ؟!

فقط امر میگویی و در تحریم خویش تزویر رواج میدهی !!!

مرا محیط نیستی به این پوچی ...                 گویا تو خدای من نیستی !!!

من در این جولانگاه ، جویای حقیقتم ...

به حق ... نه ناحق !!!

عزیز ترینم

ما لعان العرض را به خود تخصیص داده ایم ...

و به لُعبت های مستور دچاریم ...

روی بنمای معشوقه ی من ...

برهنه شو در کنار من ...

و به حجله کشان ذات شیفته ام را !!!

من فارغ از غیر تو ام ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 10:50 توسط مسعود |