وجودی را میپرستم ...
کاش که در کنارم ... نه !!!
کاش بماند ...
حضورش گرمای تن است ...
لرزش عرش اعلی است ...
انگار تمام فریادهایم مجسم شده است در کالبدی از او !!!
و دیگر حتی خود هم جرأت شنیدنش را ندارم ...
نور ، نور ، نور ...
دیدگانم دیگر سویی ندارند برای نظاره ی کرشمه اش ...
و فقط می بویمش ...
از راهی دور ...
ریشه ها را یادت هست ؟!؟!
میدانم حتی ، خشکیدنم ...
پوسیدنم ...
خاک شدنم ...
جدایی ما را نخواهند آورد !!!
میدانم خاک من نیز در لابه لای ریشه هایت از باد در امان است ...
و من آرام در کنار تو خواهم خفت !!!
در آغوش تو و برای تو ...
و وجودت را سهیم خواهم شد ...
نفوذ من به درونت ...
گفته بودم که تو خود منی !!!
این عشق است ...
یکی شدن !!!
ارزش لیل به قدر است ، به قدر !!!
لیلا ، لیلی و لیلایِ سحر
مجنون ، لیلی و لیلا در خطر
شام و شام و شام و شام و صبح است !!!
مجنون ، دیوانه ی لیلا ، مست !!!
شمسِ مجنون ، نیست آن ، مجنونِ شمس !!!
نه !!!
نیست این حال ... بگو : مجنون ، شمس !!!
ساکن آرامش اسحاب است
آن که نامش را نهادند: لیل ، شب !!!
کان دلیل کوشش مجنون است !!!
هان به ذکرت داد کن : مجنون ، شمس !!!
زاده ی ناخواسته ی عشق بعید !!!
میکشد با خود خبر ... مجنون به لیل !!!
بین به ذاتش بغض را ... بغضش شکست !!!
جان به باران میدهد ... سرسبز دشت !!!
لیل و آفتاب دور و ابر گریان است !!!
آه این روزها بس دشوار است !!!
هان که امید ، نگردد نومید ...
آن قمر را تو بگو : خاموش ، شمس !!!
برای تو می نویسم ...
زیباترینم
اگر در نگاهت حقیرم ...
اگر حماقت در کلامم موج میزند ...
اگر عشقم به هوس میماند ...
همه اش از برای توست !!!
تا ندانی که " من چه تلخم "
تا ندانی که :
پشت آرامشم ، غوغا ...
پشت کلامم ، درد و رنج ...
پشت خنده هایم ، گریه ...
و پشت سکوتم فریاد است .
من نقاب زده ام !!!
درک من همچون زهری وجودت را مسموم میکند !!!
خیال کن ... خیال کن ... خیال ...
خیال کن مرا آنگونه که دیدی
خیال کن مرا آنگونه که شنیدی
خیال کن مرا آنگونه که خواندی
خیال کن اصلا " من " نبودم
من هرگز نبودم !!!
خلقتی بر پهنه ی وجودی خویش گسترانیده شد !!!
و در آن چیز هایی را به یاد دارم ...
به یاد دارم که دو گل بودیم ...
من سفید و تو سرخ
در دست نیافتنی ترین دره ی کلاره مونیا !!!
در کنار هم ...
تو را نگاه میکنم ...
برگهایی با رگبرگهای باریک و شکننده
کرک های سپید بر ساقه
و رنگ سرخ و شور آفرینت
بازیگوشی تو با آن زنبور ها
و حسادت همیشگی من ...
به یاد دارم که هر سپیده دم خداوند از برایمان دو تاج فرو میفرستاد ...
دو تاج از شبنم ، بر دوش مه همیشگی دریای شوناسانت
پیشکشی از جانب سابق ترین عاشق
و رقص تو در باد ...
کاش فقط کمی نزدیکتر بودیم !!!
که با نسیمی تو را در آغوش کشم ...
اما مهم نبود ...
آخر فقط من و تو میدانستیم و خاک ...
که ما ، ریشه هایمان را به هم گره کرده ایم !!!
آری به یاد دارم ...
به یاد دارم که اینگونه بود !!!
آیا واقع است و غالب میشود ؟!
چشمانم باز میماند تا ادامه را مهر تایید کوبد ...
زیستن ، فصل قدیمی من ، رنگی نو گرفته ...
رنگی همانند هراس و امید ...
سزاوارم ...
چون او خواسته ...
و او رسم بزرگان میداند ...
آخر بزرگان هدیه را پس نمی ستانند ...
فاصله میان دادن و ستاندن ...
همان بود و نبود ...
همان سکون دل و جنون درد است !!!
شور و ترش ...
شیرین ...
تلخ ...
بی مزه و گاهی هم زبانی فاقد چشایی !!!
امروز فصل جدید زیستن ...
امید به ...
میدونی ...
با حرفام اسیرت نمیکنم ...
توکل میکنم ...
مثل همیشه ...
تا همیشه ...
دارم تغییر میکنم و شاید این تنها دلیلی باشه که به شطحیات ادامه ندم !!!
شطحیاتی چه از سر جنون و چه از سر غلیان حالات عرفانی ...
که دیگر نه عرفان و نه هیچ چیز دیگری دلیل من برای زیستن نیست ...
سالها با اسم و واژه زیستم و حال به معنا و باورها دل میبندم !!!
این راه دوباره است .
امیدوارم از این همه گره ی حاصل از " شعور" و نه " ادراک " جدا و راه رو پیدا کنم ...
دستانش سرد بود و مرطوب ...
اندیشناک و قلم را به سستی میفشرد ...
رخسارش نیز به زردی گراییده و نگاهش مات ...
خیره بر سفیدی که نمیدانست سیاه میشود !!!
لبانش ترک خورده و مدام با زبان تر میکرد ...
نفسش خس خس ضعیفی را به همراه داشت که بیانگر چند شب بیداری بود
شطحه ای از جنون جوشیدن گرفت و دیگر هیچ نفهمید ...
.................
شباهت من با این مطلب از مرضیه دوست مهربانم
سبب شد تا خود را هر چند با شباهتی باورنکردنی ، با آن قیاس کنم !!!