تبليغاتX
شطحیات جنون
 

کجایی ؟!

شاید در کنارم !؟

شاید در تمام لحظه هایم !؟

شاید هم در وجود من !؟

شاید در کنار فاحشه های زیبای کولی در حال قدم زدن و تسخیر شهوت هستی ؟!

و یا در حال فروش کالایت در یک حراجی ...

در زیرزمینی متروکه ...

که چرک و نم آن ، عشاق را از خود دور میسازد ؟! 

شاید به همین دلیل تو را نیافته ام ؟!

مرا ببخش که برای پیدا کردنت هر کجا را نگشته ام !!!

تو کجایی ؟!

تو کیستی ؟!

به یاد داستانی از سید مهدی شجاعی افتادم که دوستی به دنبال لیلی خویش به عدم پیوست !!!

بهتر است از شرح حالت برایم بگویی ...

عزیز ترینم ...

آیا گذر زمان و نگاه در آینه انقضای کالایت را فریاد نکرده است ؟؟؟

آیا هنوز نگاه هرز خریداران بر قوطی در بسته ی کالا خیره میماند ؟!

آیا هنوز خداوند وعده ی دریده شدن پرده ی حکمتش را در آمیزش تو با صبر و امید میدهد ؟!

تو کجایی ؟!

در کنار فاحشه ها ؟!

شاید تو همان کولی فروشنده باشی که اجابتت نکردم ؟!

نگاه کن تکه ای از من در کالای تو جا نمانده ؟!

دلم را میگویم !!!

آخر این وابستگی از کجاست ؟!؟!

لیلای من کجاست ؟!؟!

دوستت دارم !!!

بی آنکه تو را دیده باشم !!!

و یا باد ، کلامی از تو به گوش من رسانده باشد !!!

آیا اصلا در این حکمت گنگ خداوندی تو جان گرفته ای ؟!؟!

حکمت !!!

لبخند تلخ من از روی عذاب و ناچاری و خستگی و این بی هدفی همیشگی تو را با " حکمت "

بیشتر آشنا میکند .

حکمت ، همان دلقک سادیست معروف !!!

مترادف با ایمان ؟

نه !!!

اصلا همان خدا را میگویم !!!

تا به حال به هیچ چیز به این اندازه ایمان نداشته ام که "به چیزی ایمان ندارم "

ایمان به همان اندازه مسخره است که عالم مطلق بودن به عوالم !!!

آخر همه چیز را همگان دانند و همگان در کالبدی از علق ،

حکمت وجودی خودشان را نیز فراموش کرده اند !!!

حتی خدا هم دیگر کامل نیست !!!

خدایی که خود را تکه تکه و در جسمی از لجن فرو میبرد تا بر خود فخر فروشد !!!

و نمیداند که دیگر آن خدایی که یکتاست و مانندی ندارد ، چون شتر و یا انسان یک نفر بیش نیست !!!

و راست گفت که یکی است !!!

و همتایی ندارد چون همتایش را به خاک فرود آورد و نسیان را بر او غلبه داد تا همتایی نداشته باشد ...

عزیز من تو کجایی ؟

تو کیستی ؟

آیا اصلا جان یافته ای ؟!

من در ستیز با حکمت حتی تو را در میان رحم زنان بد کاره و نطفه هایشان خواهم جست !!!

در میان جنین های سقط شده در توالت های دبیرستان الزهرا !!!

و یا در پس بکارت مریم های مقدس تهران !!!

من تو را پیدا خواهم کرد !!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 13:48 توسط مسعود |

 

شاهدی بودم اندر حکمت

که در آن خلق را بر حکم خویش معدوم می کردند !!!

و حکمشان از وحی نمیبود و بل از تضاد بر میخواست !!!

از وحی نمیبود لیک منتسب می خواندندش !!!

مرا همان بس بود برای رها کردن حکمت ؛

که نفهمیدم چه بگذشت و چه سود از نظر بر آن مرا حاصل شد ؟!

لیک فهمیدم که نظر بر هر چیز روا مباد ؛ جز بر آنچه به فضل ، بر آن غلبه یابی !!!

و گر جز آن اختیار شود ،  ضلالت و گمراهی محتوم است .

 

عدم را نیز دلیلی بر شرک و کفر دانستند و نا حق را بر این دو اصل پیروی کردند ...

 باید دانست که عدم ، نسیانی بیش نیست در جان خلق !!!

کز خلق عدم نیاید و از عدم موجود تکذیب شود !!!

و این کفری است معلوم ...

پس عدم را واگذار تا به حقیقت رهسپار شوی

و ره را رهگذر باش تا به هدایت رستگار !!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 12:35 توسط مسعود |

 

عرفان نقابی گشته است بر سیرت این مدعیان لا مذهب ...

عارفانی مفعول و نه فاعل !!!

آنان که در زبان حق پرستان چون تحمید جاری می شوند ...

و حق پرستان ، فارغ از وادی تزویرند

با تویی هستم که به خرقه ی محبان به خیانت وارد میشوی !!!

تویی که در پناه خدای ستار ، فتنه میجویی !!!

تویی که نان یاوه می لنبانی !!!

من تمام یاوه هایت را پیشکش وجود ننگینت خواهم کرد ...

تو که وجودت خلقت خدا را به تعفن کشید ...

با توام ...

فراموشی من ها ، تو را بس است !!!

های مترسکان ، تزاحم عارفان در پیش است ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 10:47 توسط مسعود |

 

وقتی که شعور در مسلخ لغت جای میگیرد ، چگونه آنچه را که اینچنین تکه تکه میشود ،

تمام من خواهد بود ؟

آنگاه است که "ناگفته هایم" تمام واقعیت مرا ابراز میدارد !!!

و وقتی نا گفتنی هایم را نمیدانی ، چگونه مرا باور داری ؟!

و چگونه مرا درک خواهی کرد ؟!

چگونه ؟!

و چگونه این واژگان غیر منعطف را به تسخیر در آورم ؟

و چگونه خود را به تو بنمایانم ؟

و چگونه زیستن بی ادراک را تحقق بخشم ؟

آخر نگفتی چگونه ؟

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 9:0 توسط مسعود |


شب است ...

و من چون دیوانگان و با خشمی رام نشدنی بیابان را می دوم ...

گلویم از شدت نفس ها بوی خون گرفته و صدای خر خر وحشیانه ای که همراه آن ،

پرده ی هر گوشی را می درد !!!

هه هه ... هه هه ...

چشمانم از حدقه بیرون زده و خونین است ...

دستانم خاک را چنگ می زنند و سنگها را خرد می کنند ...

و درختانی که وجود هر جنبنده ای را در پشت خود انکار میکنند ...

من امشب دلیل پادشاهی خویش بر زمین را واگذارده و همرنگ میشوم ...

همرنگ غریزه ...

همرنگ شهوت ...

همرنگ جنون ...

عطر خون های خشکیده بر تن زمین را می بویم ...

جاده های خون را دوباره باز خواهم ساخت !!!

و تمام دالانهای شهر را رنگین خواهم کرد ...

به رنگ لخته های سیاه و چرکین خون مردمان ...

مردمانی که چند وقتی است دیگر مرگ را فراموش کرده اند !!!

آنانی که سهم من از زیستن را در جام کرده و یکجا سر میکشند

و بلند فریاد می زنند " سلامتی "

.....................

شراب خون نوش باید کرد ...

مست خواهم شد ...

و عدالت را باز خواهم ستاند ...

شاید زین پس کسی نگوید گرگ نمایان محکوم به مرگند !!!

.....................

ناگه از خیال به در می آیم ...

و خود را عریان میبینم !!!

تطهیر یافته در نور ماه ...

دوباره بر ماه مینگرم ...

آن اله ی جنون و توحش ...

تمام دلیل طغیان خون در رگ ...

زیباست ...

زیبا ...

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 12:26 توسط مسعود |

 

تمام حرفهای من همه از سر بی دردیست !!!

نگاهم خیره است و بر هر چه بنگرم سایه ای بیش نخواهم دید !!!

خسته شدم از بس کلام را در بین انگشت و قلم موج دادم و چون جوهر بر کاغذ خشکاندم ...

آخر چقدر برای تو بنویسم ؟

پرده ی زمان را دریرم و یک عمر زیستم !!!

اما وقتی به خود آمدم ساعت بر دیوار ماسیده بود ...

و من همچنان از تو دور ...

چون لاک پشتی که بر شنزار قدم مینهد از آمدنم گریانم ...

گریان ...

سرگشته ...

و خودخواه ...

که هر بار با اشاره ای مرا خواندی و من به سویت آمدم

و لی باز به مانند کودکی ، هر بار سر از سمت من گردانیدی ، پا به فرار گذاشتم !!!

مولای من ...

عزیز من ...

لحظه ها بی حضور تو سردند ...

بی حرارت دستان نوازشگر تو ...

من می لرزم ...

و ساعت ها بی عقربه فقط میخوانند و پرده ی گوش را میخراشند ...

و انسانها ...

از این آخریها هرچه بگویم کم گفته ام !!!

من باز گم شده ام و باز دست خود را به کسی سپرده ام تا مرا برای تو باز گرداند !!!

و میدانم مرا سیلی نخواهی زد !!!

و میدانم مرا پس نخواهی زد !!!

میدانم ...

و میدانم که باز از تو دور خواهم شد ...

و میدانم که این کودک بی تو نیست خواهد شد ...

دستم را بگیر و دیگر رهایم مکن ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 10:30 توسط مسعود |