تبليغاتX
شطحیات جنون
 

به دنیایی قدم نهادم پر از نا خواستنی ها ...

چرا وارد شدم نمیدانم !!!

فقط میدانم چشم به راه کسی مانده ام تا یاری ام کند ...

و شاید هم من او را  ...

یاری کنیم همدیگر را تا آخر ...

آخر هر چیزی که من و ما ، خواستیم و نیافتیمش ...

" ما " نه به معنی " من و او " که به معنی " من و همه ی ما "

او عین عدالت است که به " عدالت " رفتار میکند !!!

واژه ای که در هیچ کجا نیافتم مگر در محضر خدایم ...

خدایی که لایق عدالتش نبودم و اخراج کردم خویش را از حضورش ...

که حضورش اگر در یاد من نباشد ، من خاموشم در یاد او ...

حتی اگر باقی باشم !!!

دنیایم پر شده است از غرض ورزى ...

از کینه های زود فراموش شونده ، اما بوجود آورنده ی افسردگی ها و خودخوری ها !!!

از فخر ...

از عداوت ...

باز هم از هر آنچه نا خواستنی است ...

نه نا خواسته های من ، نه !!!

که این ناخواسته های همه ی ماست ...

به خدا قسم که خشکیده شد طراوت روح ، از جانم ...

و جایگزین گشت واژه ی " انتفام " بر سرلوحه ی ذاتم ...

هر چند که بارها شکستم الواح ذات را ولی ...

 

زایش گرگ ها در راه است ...
 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 13:56 توسط مسعود |

 

شرمساری از آل زمین ...

گره خورده در موج تردید ...

و چه حیف که کسی نیست گره گشاید ...

درک شدن دیگر خسته کننده است وقتی همه تو را می فهمند و تو هنوز خود را نفهمیده ای !!!

چه درک جالبی دارند اینان و شاید هم آنان ...

 

زخم هایم پوسیده و گهگاه رویشان گندیده ؛

میدانی چرا ؟!؟!؟!

از بس که تازگی دارند و به کهنگی تاریخ ، قدمت !!!

گاه بر دل و گاه بر جان روییده اند ...

گاه از زبان و گاه از ...

چگونه نگفتنی ها را به " ... " تعبیر کنم ؟!

هر چند که این کار را بارها کرده ام ولی ...

باز هم تکرار حرف " ... "

کدامین راوی چنین گنگ روایت میکند که من ؟؟؟

خود هم فراموش میکنم نوشته هایم را و بی مضمون میپندارم کلامم را !!!

 

طبق طبق خفت ...

طبق طبق کینه ...

طبق طبق خاطره !!!

همه را پیشکش کردم بر مردمانی که مرا درک کردند و جز این سه چیز بر من ارزانی نداشتند ...

من باز هم آزادم و هنوز دنبال حقیقتی هستم که یافتنش حق میطلبد و من عاجز از درک آنم ...

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 21:33 توسط مسعود |

 

نگاهم خالی از نگرش ...

نگاهم خالی از احساس است ...

خیره بر تکرار تصاویر ...

نا مفهوم و گنگ ...

در بطن هم چیزی نیست برای دیدن ...

چشم انتظارم ...

چشم انتظار طرحی نو ...

طرحی بی مانند ...

ناب ...

 باز هم خیره !!!

نمیدانم چرا هراسانم !؟

آخر این روزها تکرارها هم تکرار میشوند ...

تکرار همه چیز در مداری که حتی آن را قبلا پیموده ام ...

...

نگاه من بیرنگ ...

نگاه من بی سو ...

نکند چشمانم کور شده ؟!

نمیدانم ...

هر چه هست من هستم ...

و همه چیز همانگونه که باید باشد هست ...

نمیدانم ، شاید نگاه من بیرنگ است !!!

واضح تر بگویم :

من هستم و همه چیز آنگونه که من ...

بگذریم ...

آخر هنوز هم همه چیز تکراری است و نگاه من خالی از احساس  !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 21:25 توسط مسعود |

 

می خواهم امروز داستانی برایت بگویم ...

یا یک واقعیت ...

شاید رویایی در ماورای نیستی !!!

لحظه ی گسترش یک حقیقت تلخ ...

داستان تفاخر به پوچی ها !!!

آدم های هیچ پرستی که نیستی اشان را به رخ تو می کشند ...

و تو ...

تو ادامه میدهی ...

مثل همیشه ...

کر ، کور ، لال

مطرود از ذریه ی قابیل ...

مثل من ...

شاید مرا باور کرده ای که سراسیمه می گریزی و به سوی من می آیی !!!

کمی تأمل کن !!!

بایست ...

چشمان اشکبارت را پاک کن ...

حالا بهتر ببین هر آنچه نیست را ...

چیز هایی را که تا به حال ، حتی خیالش را هم نمیکردی !!!

دوباره حرکت را آغاز کن ...

ولی مواظب باش ...

سیاه آبها در انتظارند ...

آرام باش ...

نترس ...

وقتی " رسیدن " فعل ما شود برای همیشه تو را در آغوش خواهم کشید ...

برای همیشه ...

تا آن دم که فارغ شوی از پرسه های چشمان این نا مردمان بر اندام عریان تو از هیچ ها !!!

من و او در پشت نیستی منتظر توایم ...

با توایم تا ابد ...

به سوی ما معراج را به تصویر کش

و معصوم بمان از نیستی ها !!!

تو آغاز ترین پایانی ...

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 10:48 توسط مسعود |