سر به زیر افکنده ام در این اختطاف عقاید ...
دیگر از خود هم میگریزم ...
این ملحدان دیگر چیزی باقی نگذاشته اند
علم نابود و ... اصل نابود و ... عشق نابود ...
این چه قصه ایست ؟!
من از زمین با تو سخن میگویم ؛ مالک عرش زمین ...
فرش را رها کرده ای و خطابه میخوانی ؟!
فقط امر میگویی و در تحریم خویش تزویر رواج میدهی !!!
مرا محیط نیستی به این پوچی ... گویا تو خدای من نیستی !!!
من در این جولانگاه ، جویای حقیقتم ...
به حق ... نه ناحق !!!
عزیز ترینم
ما لعان العرض را به خود تخصیص داده ایم ...
و به لُعبت های مستور دچاریم ...
روی بنمای معشوقه ی من ...
برهنه شو در کنار من ...
و به حجله کشان ذات شیفته ام را !!!
من فارغ از غیر تو ام ...
وصف تو در کلام نگنجید ...
هیچگاه ...
من به سکوت خود ، وصف تو را توان گفتن !!!
دانم که تو هم در سکوت خود مرا گفتی ...
من و تو همدیگر را شنیدیم ...
من در سکوت خود به سکوت تو رسیدم ...
سکوت ما ادغام شد ...
ما در سکوت هم مقام شدیم !!!
من ، تو شدم ... و تو ، من ...
مای ما من شد ...
و سکوتی فرا گرفت هیچ را ...
برای حسن روی تو اینبار مینگارم ...
که روی تو کمال زیبایی هاست
چشمم به جمالی افتاد که در آن هیچ نبود ...
و همین هیچ بود که زیبا بود ...
من حیرت زده در حال تماشای توام !!!
" از خداییم و به سوی او باز میگردیم "
اگر آخر من همان است که از آن آمدم ؛ پس چرا آمدم ؟!
مبدأ و مقصد یکیست ...
و این یعنی پوچ تا پوچ !!!
این دایره ی منحوس چه لزومی داشت برای تو ای صمد ؟!
که خود را در جسمی از خاک دمیدی ...
و خاک ماند و جزئی از تو ...
جزئی از تو ... بی تو ...
ظالم تر از تو هم مگر هست ؟؟؟
تو که دلیل زایش و تنهایی و عذاب منی ...
اگر من نبودم دیگر اینها چه معنی داشت ؟؟؟
مرا دریاب ای مبدأ من ... و ای مقصد من ...
مرا برگردان به خداوندی ام تا مانع شوم تو را از آفرینش بی دلیل دیگر !!!
شاید شهوت قدرت ، تو را با تمام بزرگی ات در بر گرفت ؛
که ادعای خداوندی خویش را به رخ خود کشی !؟
من ندانم که چه بود راز آغاز ...
چرا تمام نمیکنی این داستان بی منظور را ؟؟؟
و مرا وارد نمیکنی به لحظه ای که از آن آمدم ؟؟؟
درست قبل تولد ...
همه چیز هیچ بودو ... هیچ بودو ...
هیچ بود ...
من نخواهم که حتی در تو ادغام شوم !!!
من منتظر پایانم نه تبلوری دوباره ...
که حتی از خداوندی هم خسته ام ...
دوستت دارم ...
فقط چند دقیقه ...
عمر من همین اندازه کوتاه است ...
بر من ببار ای پاک ترین شهوت !!!
تو خود اشک خدایی ...
آنگاه که انسان خواست !!!
به ننگین ترین گناهم تقدّس ببخش ...
ای منشاء سرّ ظلم
بر تاریک ترین وجود ببار و تباهی ببخش
نابود کن نور خدای مردمان را
آنان که خدا را به نامش شناختند !!!
دلیل گنگ زایش من
مرا مدهوش کن در این عیب و ننگ
بخرام در وجودم چون روح
و تسکین ده ایمانم را به شک !!!
منفعل ترین واژه های زمان را بر ضمیرم جاری ساز ... تا فعل تو باشم !!!
بی ریب ترین احساس من
مسکون به فنا مشو !!!
به هلهله ی فاسقین گوش مده ...
آنان تهی از ایمانند !!!
ای عذاب مجسّم خدایان ... مرا دریاب که به کفر رسیدم
شیطان به خدایان نزدیک است و خدا به شیطان ...
آنگونه که انسان خواست !!!
تورا هیمشه دوست میدارم ... ای تخلّص صدای من !!!
وقتی که استخوانهایم را در زیر دندانهایت خرد میکنی ، لذّت میبرم ...
لذّت مرگ ... لذّت نابودی ...
و آنچه در گلویت گیر کرده ، حلقوم من است !!!
پس بخوان ...
بخوان و نعره بزن بر پیکر منحوس این جهان
فریاد کن ، بلرزان ، این ایسته ی زمان
مخدوش کن این خاطر آرام مردمان
عمر صدایم را بیفزای در ظلمت شبان
تشویش را بمیران ...
در یک نفس ، محکم بِدَم در صور مرگ قاضیان
رعشه بینداز بر تنین واق واق این سگان
ای وای از دست جهان ... ای وای بر این مردمان ... بر ما گره خورده زمان ...
واق سگان این شبان ... این قاضیان بی زبان ...
این قصه ایست از بی کسان !!!
و چه صدای زیبایی است ، صدای سرد من در گلوی تو ...
و چه زجر آور برای آنان که هنوز خواهان خفقان و سکوت اند !!!
فریاد کن سگ خوب من ... فریاد کن ...
کرانه تا کرانه ادعا ...
کرانه تا کرانه فتنه ...
به کدامین جاده بگریزم که نمانده است راهی جدا از نا حق ؟!
من هنوز منتظر راه آزادی ام !!!
زمزمه ی عشق مرا بشنو
که همدرد آمده ایم برای بازیچه بودن در نزد خدا !!!
چه خدای بزرگی که گنگی ما برایش عظمت می آورد !!!
و هشیاری ما بوجود می آورد ادراکش را در ظرفی به اندازه ذهن آدمی ...
الله اکبر ...
میخندد به زخم ما و میگرید بر کفر ما که فراموشی ما نابودش نسازد !!!
کدام ملحد ، چنین خدایی را گم کرده ؟؟؟
با شمایم که میپرستیدش ...
خدایتان گریان است !!!
آخر من هم فراموشش کردم ...
خدایتان را با نماز تسکین دهید که مُرد از حقارت ...
بی صفتان انسان نما ، خدایتان شما را لایق است .
تو خود هم میدانی کفر من عین ایمان است ؛
ای که خدایت گرییده ...
من باقی ام تا ابد
نه به آنچه تو تعبیرش میکنی ...
من باقی ام به یاد ، نه وجود !!!
من از دلیل خلقت پرسیدم و این فاسقین در هیاهوی پرستشند !!!
گفتم :چرا آمدم ؟
گفتند : برای پرستش !!!
من دیگر هیچ نگفتم !!!
ولی تو خود هم جواب نگفتی ؛ چرا ؟؟؟
شاید خود هم نمیدانی ...
مرا از هیچ آوردی که بپرستم چیزی را که "صمد" نام اوست ؟
استغفرا الله به خاطر این کفر که خاموش شود طغیان روحم به هنگامه ی عروج ...
من دیگر تو را نپرستیدم
آنگونه که گفتی ...
من تو را با گناه پرستیدم و تو نفهمیدی ...
مرا جلوه گر شو در این بطلان عقاید که من خود توام در لحظه تکفیر !!!
تکفیر ؟؟؟
آری وقتی که تو را لعن میکنم به خاطر آفرینش جهل بشر برای ...
حتی با تو هم حرف ندارم ...
تو اگر چون بتان توانایی جلوگیری از شکسته شدن را نداری
چرا مرا به جهل خویشتنم اعدام میکنی ؟؟؟
پس جوابم بگو که حتی به مطلق بودنت شک کردم ، ای نسبیت من !!!
بویی غریب به غربت بوی دلهای سوخته ...
بوی گوشت گندیده و در حال سوختن مؤمنان است خدایا !
از فرش تا عرشت را فرا گرفته .
آری ... بوی گوشت گندیده ی مؤمنانت است که روحشان را به تو فروخته و لاشه ی متعفّن و خون آلود خود
را تقدیم به جز تو پرستانت کرده اند !!!
آنانی که میدانی کدامند ...
گرگانی ، با زجه هایی چونان گوسپندان گرگ دیده ، در بین مؤمنان می لولند .
زالو صفتان خون آشام ... نزدیکند به من ...
سرنوشتشان جاودانه شدن است و سرنوشت من ، نابودی و در تو آمیخته شدن !!!
ای عاشقان جاودانگی ... تن جذام زده ام را تقدیم کردم بر خیک های مشتاقتان
و خون آبه ی زخم هایم را بر لبهای همیشه خشکیده تان ...
شاید که آرام گیرید و شاید که آرام گیرم .