هر که را اسرار کار آموختند مُهر کردند و دهانش دوختند
من نیز گویم :
خود بدوزم کام خود در این جهان راز الله نیست بر خلقش نهان !!!
***
به فرموده ی آنکس که زبان را به تقیه سفارش کرد
و کردار را به " حی علی خیرالعمل "
و کناره گیری از هر مقام و منصب ...
عامل ؛
و به دالان گور در گور خود ، لولیدن آغاز کرده ام ...
که از هر گور مقامی و از هر لولیدن شهوتی از خود زدودن حاصل است !!!
باشد که جانب حق را بیابم و بر آن رهسپار ...
و بر عقاید عارفان مؤمن
و به آل الله متمسک باشم ....
الا یا معتکف باالاذن ... تو را تا کی تکلیف است ؟؟؟
مرا جانم به لب آمد ... به اذن الله تعجیل هست ؟؟؟
باز هم از وحید عزیز :
اینبار کمی متفاوت تر ...
میخواهم بخوابم و خواب خوش ببینم ...
صدایی لرزان از وحید جلیلوند ...
و متنی ...
گوش کنید تا با هم مشترک باشیم در این حس زیبا ...
خواب بود یا که خیال ؟
تصویری موهوم از واقعیت است در من ...
نقش تارهای هم اندیشانم ...
مینوازند تار را ...
نقش واقع می شود ...
واقع غالب میشود ...
غالب در بر میگیرد روح مرا و مسخ می شوم به نقش موهومی در امتداد اندیشه ...
چه کسی خواب فلاسفه را بر آشفت ؟؟؟
جاریست هر چه هست و خالیست هرچه هست و ادامه دارد این فلسفه همچنان در حال هوای ما ...
فلسفه گسترش دارد به اندازه ی جهل بشر ...
و جهل ادامه دارد تا انسان هست ...
و تا انسان هست همه چیز همینگونه باقیست ...
چه کسی خواب فلاسفه را بر آشفت ؟؟؟
فلاسفه در جهل خود میلولند
منطق را لای چاک زخم موهومشان میفشارند !!!
التیام در جهل است نه منطق ...
شمایی که پرده ی منطق را بر چشم انداخته اید تا رسوا نشوید ...
من در خیال خود به خدا رسیدم ...
و جهل را خندیدم ...
و خدایم باقی نبود به اندیشه !!!
من امتداد دارم و یکی هستم چون خدا ...
و اینگونه است حال تک تک شما ...
اگر بدانید ...
به دنیایی قدم نهادم پر از نا خواستنی ها ...
چرا وارد شدم نمیدانم !!!
فقط میدانم چشم به راه کسی مانده ام تا یاری ام کند ...
و شاید هم من او را ...
یاری کنیم همدیگر را تا آخر ...
آخر هر چیزی که من و ما ، خواستیم و نیافتیمش ...
" ما " نه به معنی " من و او " که به معنی " من و همه ی ما "
او عین عدالت است که به " عدالت " رفتار میکند !!!
واژه ای که در هیچ کجا نیافتم مگر در محضر خدایم ...
خدایی که لایق عدالتش نبودم و اخراج کردم خویش را از حضورش ...
که حضورش اگر در یاد من نباشد ، من خاموشم در یاد او ...
حتی اگر باقی باشم !!!
دنیایم پر شده است از غرض ورزى ...
از کینه های زود فراموش شونده ، اما بوجود آورنده ی افسردگی ها و خودخوری ها !!!
از فخر ...
از عداوت ...
باز هم از هر آنچه نا خواستنی است ...
نه نا خواسته های من ، نه !!!
که این ناخواسته های همه ی ماست ...
به خدا قسم که خشکیده شد طراوت روح ، از جانم ...
و جایگزین گشت واژه ی " انتفام " بر سرلوحه ی ذاتم ...
هر چند که بارها شکستم الواح ذات را ولی ...
زایش گرگ ها در راه است ...
شرمساری از آل زمین ...
گره خورده در موج تردید ...
و چه حیف که کسی نیست گره گشاید ...
درک شدن دیگر خسته کننده است وقتی همه تو را می فهمند و تو هنوز خود را نفهمیده ای !!!
چه درک جالبی دارند اینان و شاید هم آنان ...
زخم هایم پوسیده و گهگاه رویشان گندیده ؛
میدانی چرا ؟!؟!؟!
از بس که تازگی دارند و به کهنگی تاریخ ، قدمت !!!
گاه بر دل و گاه بر جان روییده اند ...
گاه از زبان و گاه از ...
چگونه نگفتنی ها را به " ... " تعبیر کنم ؟!
هر چند که این کار را بارها کرده ام ولی ...
باز هم تکرار حرف " ... "
کدامین راوی چنین گنگ روایت میکند که من ؟؟؟
خود هم فراموش میکنم نوشته هایم را و بی مضمون میپندارم کلامم را !!!
طبق طبق خفت ...
طبق طبق کینه ...
طبق طبق خاطره !!!
همه را پیشکش کردم بر مردمانی که مرا درک کردند و جز این سه چیز بر من ارزانی نداشتند ...
من باز هم آزادم و هنوز دنبال حقیقتی هستم که یافتنش حق میطلبد و من عاجز از درک آنم ...
نگاهم خالی از نگرش ...
نگاهم خالی از احساس است ...
خیره بر تکرار تصاویر ...
نا مفهوم و گنگ ...
در بطن هم چیزی نیست برای دیدن ...
چشم انتظارم ...
چشم انتظار طرحی نو ...
طرحی بی مانند ...
ناب ...
باز هم خیره !!!
نمیدانم چرا هراسانم !؟
آخر این روزها تکرارها هم تکرار میشوند ...
تکرار همه چیز در مداری که حتی آن را قبلا پیموده ام ...
...
نگاه من بیرنگ ...
نگاه من بی سو ...
نکند چشمانم کور شده ؟!
نمیدانم ...
هر چه هست من هستم ...
و همه چیز همانگونه که باید باشد هست ...
نمیدانم ، شاید نگاه من بیرنگ است !!!
واضح تر بگویم :
من هستم و همه چیز آنگونه که من ...
بگذریم ...
آخر هنوز هم همه چیز تکراری است و نگاه من خالی از احساس !!!
می خواهم امروز داستانی برایت بگویم ...
یا یک واقعیت ...
شاید رویایی در ماورای نیستی !!!
لحظه ی گسترش یک حقیقت تلخ ...
داستان تفاخر به پوچی ها !!!
آدم های هیچ پرستی که نیستی اشان را به رخ تو می کشند ...
و تو ...
تو ادامه میدهی ...
مثل همیشه ...
کر ، کور ، لال
مطرود از ذریه ی قابیل ...
مثل من ...
شاید مرا باور کرده ای که سراسیمه می گریزی و به سوی من می آیی !!!
کمی تأمل کن !!!
بایست ...
چشمان اشکبارت را پاک کن ...
حالا بهتر ببین هر آنچه نیست را ...
چیز هایی را که تا به حال ، حتی خیالش را هم نمیکردی !!!
دوباره حرکت را آغاز کن ...
ولی مواظب باش ...
سیاه آبها در انتظارند ...
آرام باش ...
نترس ...
وقتی " رسیدن " فعل ما شود برای همیشه تو را در آغوش خواهم کشید ...
برای همیشه ...
تا آن دم که فارغ شوی از پرسه های چشمان این نا مردمان بر اندام عریان تو از هیچ ها !!!
من و او در پشت نیستی منتظر توایم ...
با توایم تا ابد ...
به سوی ما معراج را به تصویر کش
و معصوم بمان از نیستی ها !!!
تو آغاز ترین پایانی ...
گفته بودم بی نقابم ...
باور نکردی ذات بی آلایشم را ...
تو گفته بودی که بی نقاب مرا نمی خواهند ...
گویا تو خود هم بی نقاب کسی را نمی خواهی ؟!
با کودکانه ترین اشتیاق سخن میگویم ...
و با عارفانه ترین گوش ها میشنوم نوای آرامت را ...
بی نقابی ام را تنبیه مکن که ذاتم دور انداختنی نیست چون نقاب !!!
هی مرا به سمت این پوشش مسخره هُل میدهی که چه ؟
ذات مرا پس زنند بهتر از آن است که خود ، خویشم را پس زنم !!!
....................
شفاف تر ز آبم و مصلوب دار آفتاب
این آدمان نقاب را آویخته اند به ماهتاب
سر به زیر افکنده ام در این اختطاف عقاید ...
دیگر از خود هم میگریزم ...
این ملحدان دیگر چیزی باقی نگذاشته اند
علم نابود و ... اصل نابود و ... عشق نابود ...
این چه دوره ایست ؟!
من از زمین با تو سخن میگویم ؛ مالک عرش زمین ...
فرش را رها کرده ای و خطابه میخوانی ؟!
فقط امر میگویی و در تحریم خویش تزویر رواج میدهی !!!
مرا محیط نیستی به این پوچی ... گویا تو خدای من نیستی !!!
من در این جولانگاه ، جویای حقیقتم ...
به حق ... نه ناحق !!!
عزیز ترینم
ما لعان العرض را به خود تخصیص داده ایم ...
و به لُعبت های مستور دچاریم ...
روی بنمای معشوقه ی من ...
برهنه شو در کنار من ...
و به حجله کشان ذات شیفته ام را !!!
من فارغ از غیر تو ام ...
هیچگاه ...
من به سکوت خود ، وصف تو را توان گفتن !!!
دانم که تو هم در سکوت خود مرا گفتی ...
من و تو همدیگر را شنیدیم ...
من در سکوت خود به سکوت تو رسیدم ...
سکوت ما ادغام شد ...
ما در سکوت هم مقام شدیم !!!
من ، تو شدم ... و تو ، من ...
مای ما من شد ...
و سکوتی فرا گرفت هیچ را ...
برای حسن روی تو اینبار مینگارم ...
که روی تو کمال زیبایی هاست
چشمم به جمالی افتاد که در آن هیچ نبود ...
و همین هیچ بود که زیبا بود ...
من حیرت زده در حال تماشای توام !!!
" از خداییم و به سوی او باز میگردیم "
اگر آخر من همان است که از آن آمدم ؛ پس چرا آمدم ؟!
مبدأ و مقصد یکیست ...
و این یعنی پوچ تا پوچ !!!
این دایره ی منحوس چه لزومی داشت برای تو ای صمد ؟!
که خود را در جسمی از خاک دمیدی ...
و خاک ماند و جزئی از تو ...
جزئی از تو ... بی تو ...
ظالم تر از تو هم مگر هست ؟؟؟
تو که دلیل زایش و تنهایی و عذاب منی ...
اگر من نبودم دیگر اینها چه معنی داشت ؟؟؟
مرا دریاب ای مبدأ من ... و ای مقصد من ...
مرا برگردان به خداوندی ام تا مانع شوم تو را از آفرینش بی دلیل دیگر !!!
شاید شهوت قدرت ، تو را با تمام بزرگی ات در بر گرفت ؛
که ادعای خداوندی خویش را به رخ خود کشی !؟
من ندانم که چه بود راز آغاز ...
چرا تمام نمیکنی این داستان بی منظور را ؟؟؟
و مرا وارد نمیکنی به لحظه ای که از آن آمدم ؟؟؟
درست قبل تولد ...
همه چیز هیچ بودو ... هیچ بودو ...
هیچ بود ...
من نخواهم که حتی در تو ادغام شوم !!!
من منتظر پایانم نه تبلوری دوباره ...
که حتی از خداوندی هم خسته ام ...
دوستت دارم ...
فقط چند دقیقه ...
عمر من همین اندازه کوتاه است ...
بر من ببار ای پاک ترین شهوت !!!
تو خود اشک خدایی ...
آنگاه که انسان خواست !!!
به ننگین ترین گناهم تقدّس ببخش ...
ای منشاء سرّ ظلم
بر تاریک ترین وجود ببار و تباهی ببخش
نابود کن نور خدای مردمان را
آنان که خدا را به نامش شناختند !!!
دلیل گنگ زایش من
مرا مدهوش کن در این عیب و ننگ
بخرام در وجودم چون روح
و تسکین ده ایمانم را به شک !!!
منفعل ترین واژه های زمان را بر ضمیرم جاری ساز ... تا فعل تو باشم !!!
بی ریب ترین احساس من
مسکون به فنا مشو !!!
به هلهله ی فاسقین گوش مده ...
آنان تهی از ایمانند !!!
ای عذاب مجسّم خدایان ... مرا دریاب که به کفر رسیدم
شیطان به خدایان نزدیک است و خدا به شیطان ...
آنگونه که انسان خواست
!!!
وقتی که استخوانهایم را در زیر دندانهایت خرد میکنی ، لذّت میبرم ...
لذّت مرگ ... لذّت نابودی ...
و آنچه در گلویت گیر کرده ، حلقوم من است !!!
پس بخوان ...
بخوان و نعره بزن بر پیکر منحوس این جهان
فریاد کن ، بلرزان ، این ایسته ی زمان
مخدوش کن این خاطر آرام مردمان
عمر صدایم را بیفزای در ظلمت شبان
تشویش را بمیران ...
در یک نفس ، محکم بِدَم در صور مرگ قاضیان
رعشه بینداز بر تنین واق واق این سگان
ای وای از دست جهان ... ای وای بر این مردمان ... بر ما گره خورده زمان ...
واق سگان این شبان ... این قاضیان بی زبان ...
این قصه ایست از بی کسان !!!
و چه صدای زیبایی است ، صدای سرد من در گلوی تو ...
و چه زجر آور برای آنان که هنوز خواهان خفقان و سکوت اند !!!
فریاد کن سگ خوب من ... فریاد کن ...
کرانه تا کرانه فتنه ...
به کدامین جاده بگریزم که نمانده است راهی جدا از نا حق ؟!
من هنوز منتظر راه آزادی ام !!!
که همدرد آمده ایم برای بازیچه بودن در نزد خدا !!!
چه خدای بزرگی که گنگی ما برایش عظمت می آورد !!!
و هشیاری ما بوجود می آورد ادراکش را در ظرفی به اندازه ذهن آدمی ...
الله اکبر ...
میخندد به زخم ما و میگرید بر کفر ما که فراموشی ما نابودش نسازد !!!
کدام ملحد ، چنین خدایی را گم کرده ؟؟؟
با شمایم که میپرستیدش ...
خدایتان گریان است !!!
آخر من هم فراموشش کردم ...
خدایتان را با نماز تسکین دهید که مُرد از حقارت ...
بی صفتان انسان نما ، خدایتان شما را لایق است .
تو خود هم میدانی کفر من عین ایمان است ؛
ای که خدایت گرییده ...
من باقی ام تا ابد
نه به آنچه تو تعبیرش میکنی ...
من باقی ام به یاد ، نه وجود !!!
گفتم :چرا آمدم ؟
گفتند : برای پرستش !!!
من دیگر هیچ نگفتم !!!
ولی تو خود هم جواب نگفتی ؛ چرا ؟؟؟
شاید خود هم نمیدانی ...
مرا از هیچ آوردی که بپرستم چیزی را که "صمد" نام اوست ؟
استغفرا الله به خاطر این کفر که خاموش شود طغیان روحم به هنگامه ی عروج ...
من دیگر تو را نپرستیدم
آنگونه که گفتی ...
من تو را با گناه پرستیدم و تو نفهمیدی ...
مرا جلوه گر شو در این بطلان عقاید که من خود توام در لحظه تکفیر !!!
تکفیر ؟؟؟
آری وقتی که تو را لعن میکنم به خاطر آفرینش جهل بشر برای ...
حتی با تو هم حرف ندارم ...
تو اگر چون بتان توانایی جلوگیری از شکسته شدن را نداری
چرا مرا به جهل خویشتنم اعدام میکنی ؟؟؟
پس جوابم بگو که حتی به مطلق بودنت شک کردم ، ای نسبیت من !!!
بویی غریب به غربت بوی دلهای سوخته ...
بوی گوشت گندیده و در حال سوختن مؤمنان است خدایا !
از فرش تا عرشت را فرا گرفته .
آری ... بوی گوشت گندیده ی مؤمنانت است که روحشان را به تو فروخته و لاشه ی متعفّن و خون آلود خود
را تقدیم به جز تو پرستانت کرده اند !!!
آنانی که میدانی کدامند ...
گرگانی ، با زجه هایی چونان گوسپندان گرگ دیده ، در بین مؤمنان می لولند .
زالو صفتان خون آشام ... نزدیکند به من ...
سرنوشتشان جاودانه شدن است و سرنوشت من ، نابودی و در تو آمیخته شدن !!!
ای عاشقان جاودانگی ... تن جذام زده ام را تقدیم کردم بر خیک های مشتاقتان
و خون آبه ی زخم هایم را بر لبهای همیشه خشکیده تان ...
شاید که آرام گیرید و شاید که آرام گیرم .