تبليغاتX
شطحیات جنون

چین های بر روی پیشانی ام ...

انگار دهان باز کرده اند برای بلعیدن جوانی ام ...

خود را در آیینه مینگرم و زمزمه ای دهانم را پر میکند : چاک رو !!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 10:27 توسط مسعود |


و تو را درگیر نفسی از خویش دیده ام ...

نفسی ، جاری بودنم را تاب نخواهی آورد !!!

سد ساز این سیل ویرانگر نخواهی شد

که ویرانی از آن تو خواهد شد ...

از آن تو ...

تاب نیاوردی گرداب سیل شکن !!!

پیچک مجنون محتاج زمین است ...

ریشه در خاک دارد چنگ و ریشه

و هستی از جان خاک بر ریشه هایم قدم می گذارد ...

و مستی از تن خاک بر چنگالم  ...

بر تو تابیدم ای نیلوفر بی رنگم ...

چه عاشقانه که عشقه بر جان سخی تاب میخورد و ما بر برهنگی یکدیگر ...

در تاب تن یکدیگر تا ویرانی ...

تا اوج و شکستن در ...

اینگونه ویرانم ...


+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 13:26 توسط مسعود |


از خانه بیرون میزنم اما کجا امشب

شاید تو میخواهی مرا در کوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها زیر درخت شب

می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

ای ماجرای شعر و شبهای جنون من ، آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب ؟!؟

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

حال سایه ای دیدم شبیه ات نیست اما حیف ای کاش میدیدم به چشمانم خطا امشب

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

گشتم تمام کوچه ها را یک نفس هم نیست

شاید که بخشیدن دنیا را به ما امشب

طاقت نمیارم تو که میدانی از دیشب ،


باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب ...


پ.ن: شاید که بخشیدن دنیا را به ما امشب ...

پ.ن:حال سایه ای دیدم شبیه ات نیست اما حیف ای کاش میدیدم به چشمانم خطا امشب ( خیالت زیباست )

پ.ن: با صدای مهدی

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 21:13 توسط مسعود |


سلام عزیز همیشه ...

زود بود که رسیدن ...

دور بود که رفتن ...

اما اینچنین رقم خورد و خجالت از همیشه ،

تا کی را بر سرشت سرنوشت ننوشت !!!

خوشحالم ز بودنت ز ماندنت و تلاش دوباره از نو ساختنت ...

تلاش بی فایده ز حلالیت خواهی را ز یاد برده ام ...

که حرام گوشت شده ام از برای گرسنگان این بیشه زار ...

دوباره از نو ببخش و فراموشی دیرینه را تسلیم آن بد سرشت گردان !!!

نیاز ز وا ماندنم در راه دو صد باره گشته است !!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 13:41 توسط مسعود |


کاش اگر کمی آهسته تر می خوردند

هنوز سازی بود ...

این خوره هایی که با نوا ستیز دارند !!!

ستیزی ابدی ...

بر له کرشمه ای که خرامان است ...

کرشمه ی وجود ...

به دشمنی نشسته اند ...

و طنین انداز سکوتی بکر

دچار خلاء فکر

و چه عجیب که چنین سکوت بکری زاده ی حسی عذاب آور است ...

که حتی شنیدن صدای پای عشق ، معشوق

چونان وز و وز بال مگس به جنونت می اندازد و مرگ ...

چه آفت زده ام این روزها ...

پرم از کرم خورنده ...

جذام ...

در حال گسستن از مرگ ...

چه بی نیازم از مرگ وقتی که حتی او چنین سکوتی را به من نخواهد داد !!!

ساکن ...

ساکت ...

رها ...

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 17:14 توسط مسعود |

 

دوستت دارم به به زودی زندگی ام را از تو پر خواهم ساخت ...

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 19:4 توسط مسعود |

 

این حرفها دیگر برای هیچکس نیست ...

نه ... در دلم ، انگار جای هیچکس نیست ....

آنقدر تنهایم که حتی دردهایم ....

دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست ....

حتی نفس های مرا از من گرفتند ....

من مرده ام .... در من هوای هیچکس نیست .....

دنیای مرموزی ست ما باید بدانیم ...

که هیچکس .... اینجا ... برای هیچکس نیست ....

باید خدا هم با خودش روراست باشد ....

وقتی که می داند خدای هیچکس نیست ....

من می روم هرچند میدانم که دیگر ....

پشت سرم حتی دعای هیچکس نیست .....

 

از ریحانه

از نبود کلام و گسیختگی احوال بر طریق دوست قدم نهادن ، انکار خود و گمنامی حقیقی ...

از ليلا و پري و ريحان و آزاده و الهام و ...

حميدرضا و مهران و مهدي و حافظ و وحيد ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 11:12 توسط مسعود |


تقدیر است و کمی تحمل از ماست که چنین دل گرفتگی از آن ماست !!!

بنشین ، خلوت کن و بعد ابعاد کوچک زندگی ات را به یکباره بگستران !!!

چونان که خود را از قله ای به دره افکنده باشی پر از هراس خواهی شد !!!

و هراس ، زیبایی چشیدن حس خاک خورده ی دوران کودکی است که سالها فراموشش کرده ایم !!!

هراسان باش و پریشان ولی نه از یکنواختی و این همه درد ...

از شور زندگی دوباره که همه جایش مبهم و تاریک و به سوسوی نوری در انتهای جاده دلخوش باش ...

این روزها پر از هراسم با دوستی که زیاد هم نمیشناسمش ...


+ نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 11:37 توسط مسعود |


خروج از معرکه ی بازار مکاره ...

بازار فروش روح و برچسب های جعلی جسم ...

فروش حب و ایمان و خرید نسیان و اکرام کفار ...

من ورشکسته ی این بازار به خانه نشینی خود بازگشم ...

به خانه ی کاه گلی و روستایی که سقفش زمین دیگری نیست !!!

جایی که پنجره های مشبکش آفتاب را در ظرف فیروزه کاری شده ی آب میچکاند  ...

جایی که هیاهوی آن رنگ عرفان دارد ...

و مال و خوراک آن ، زنده بودن را رنگ میبخشد و نه زندگی را !!!

هنوز هم به یاد دارم خوابی که سبب اولین جوشش نوجوانی ام شد ...

یه یاد دارم ملحفه ای که در صندوق انبار پنهان کردم !!!

به یاد دارم آن همه خاطره ی شیرین را ... تلخ را ... رنگ در رنگ را ...

حال آنچه هستم را دستخوش تغییر میکنم ...  تحول ...

تغییر هوس گونه ای از دلباختگی به قدمت دو صد هزارسال خاطره ...

قدمت خیرگی بر چشمان پری قصه ای که از ننگ خیرگی بر نگاهش از خواب پریدم ...

حواس را به هوس باختم و راهی جاده ی دلباختگی پریان ...

هزار خار فرو رفته بر پا ...

هزار تیر شیطان که از دریچه ی چشم بر دل جای گرفت و حال مرهم این همه درد ...

نه برگشت است و نه ادامه !!!

همین بس که فرو رفتن به لاک تن و زیستن در این گنداب علق را تاب آورم

و در پناه لاک خویشتن را اتمام سیر این مسیر سازم  ...


در پناه علی

یا علی مددی ...


+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 14:6 توسط مسعود |


" ناز و کرشمه ریزد از این خاک ، بیهوده "


ناز و کرشمه ریزد از این خاک بیهوده

تن بر زمین افتاده و صد گل روییده !!!

***
انگار این شعشعه ها از پشت میتابد
افسوس من رویی ندارم تا نمایانم !!!



+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 11:25 توسط مسعود |


و اگر ملک او رامجال سخن دهد ، بیک کلمه خود را از آن ورطه بیرون آرد !!!


پیر پیر پیر ...

مرد مرد مرد ...

سر مشق این لوح را میگذارم به پای استعاره های زیبای تو ...

آنگاه عاشقانه میپذیرمش !!!


و میدانی پرواز نه پر میخواهد و نه بال !!!

نه بال که بشکند به کرشمه ای و نه پری که بریزد به عشوه ای !!!

خیال معراج من است در سالهای نبودنت ...

و تجسم خلاق عاشقانه ای که در بر کشیدنت را آرزویی محقق شده انگاشته است ...

پیر پیر پیر ...

مرد مرد مرد ...


پ ن : هذیان های یک روح مریض که از سر دلخوشی حرفاتو به خودش گرفته بود !!!


+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:23 توسط مسعود |


دنیا دایره ایست که شعاعش افزون میشود و آنچه در مرکزیت آن است در حال کش آمدن !!!

آخر هیچ از خود ندارد و برای بزرگتر زیستن اش ...

برای بزرگتر زیستن اش آنچه را که در خود دارد میکشد تا جایی که تار و پودش از هم جدا شود ...

مرا کش نده ...

در حال گسستن ام ...

در حال پاشیده شدن استفراغ مانندی به دنیا !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 11:16 توسط مسعود |


صدا کن که صدای انسان معجزه ی خداوند است !!!

صدا کن که صدا درد را میکاهد ...

اشتباه مرا نکن !!!

من سالها خفقان را ... سالها سکوت را ... مرگ را چشیدم !!!

من سالها نگفتم ...

من سالها خودم را ...

سالها خودم را نگفتم ...

من سالها مرده بودم که تو باشی !!!

که زنده باشی ...

در کنارم ...

و حس کنم که دستانم را روزی بفشاری ...

که دیگر صدایت مرا نوازش نکند !!!

که دیگر خواست شبانه ات ... که خواست شبانه ام ...

که دیگر شبنم ها ...

که دیگر هیچ کدام کلامت نباشد ... کلامم نباشد ...

مرده بودم ...

و تا لرزشی در چشمانم دیدی ...

و گرمای تنم را ...

و پریدن رنگ خاکستری از صورتم را ...

به یکباره و با تمام توان رفتی ...

تو مرده ی مرا میخواستی ...

و نخواستی آنچه را که در من باور کرده بودی نگه داری !!!

نخواستی ...

خسته بودی ...

انگار که سالها رفتنت را انتظار کشیده بودی ...

و چشم در چشم ، نه !!!

و چشم در راه میدوزم ...

در راهی که رفتی ...

در راهی که نیامدم ...

حال ایستاده و فریاد میکنم ...

برگرد ...

و میدانم صدای من به هیچ گوشی نمیرسد ...

نمیرسد حتی به گوش قاصدی !!!

آری صدا کن ...

صدا کن ...

که بیصدا عشق هم میگریزد !!!

اشتباه مرا نکن ...

لال مشو ...

فریاد کن ...


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 22:7 توسط مسعود |


در شراب خاطرش غسل دادند افکار پریشان دیروز مرا !!!

و امروز تطهیر یافته در آغوش همخواب شبانه ام آشفته ترم !!!

مرگم میرسد از هر کلامش که تاب آن نیست بر جان خریدن ...

به یک باره با لبخندی ،                       به یک باره با اشکی ،

سرخ میشود گونه هایم از شرم و از خون !!!

می توان ...

می توان ...

می توان هنوز هم میتوان ...

دوستت دارم .

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 10:25 توسط مسعود |

به نام نامی عشق !!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 10:23 توسط مسعود |

 

۴ شنبه ۲۱ . ۵ میرم خدمت ...

تا بعد

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 18:28 توسط مسعود |


قسم به زیتون ...

آنگاه که نورش را کشف کردم !!!

کشف مکشوف !!!

...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 13:10 توسط مسعود |

 

حسی که نور میچکاند و جان میدهد ...

سیگار را بر گوشه ی لب ، بدون حتی یک کام به آخر میرساند !!!

و شراب را با نگاه مستم ، مستانه میرقصاند !!!

موج میدهد و تاب میخورد !!!

میرباید شهوت را در وجود تک تک زنان بادیه و میخراماند جان را به برون !!!

تاب می آرم و تاب میدهم به نفس خود و راست میکنم خم گیسوانت را به آن !!!

به بالماسکه ی من خوش آمدی ...

حقیقت ناب تو را به دعایی از روی خرافه ...

و داشتنت را از روی نیازی احمقانه ...

همه را دوصد باره آتش میزنم !!!

خاکستر میشوم ... به زخم خود چرک داغ میمالم و مرهم ...

همین سوز ، مرهم تن خسته ... بس است !!!

چاک میشوم ...

چرک میرویم ...

به ناله ای ... فغان !!!

زهر را به معنا رسانم و تلخ را دوباره به حلق فروبرم و تورمی جدید در گلو ...

هق به هق ... هق هق ... لال شده انگار !!!

کورمال کورمال نان و نمک حرامیها را می لنبانی !!!

بمیر ...

لال شو ...

من تو را به خود بخشیدم ...

 


 

ببین ...

ببین ... بگو ...

چگونه بگویم ؟!

تو خود بگو ...

به هر دری دو در شوم به هر دو در دوباره در ...

به شاهراه خود زنم

نوشته است :  بن بست !!!

خراب میکنم چنان که جان را دوام نیست

خودت بگو ... خودت بگو ... کجا زنم ؟! کجا روم ؟!

به شاهراه به زادگاه ؟!؟!

به قلب و جان اهرمن ؟!؟!

به سمت یاوه ی خدا ؟!؟!

کجا زنم ... کجا روم ؟!؟!

چگونه گویمت تو را ؟!؟!

مرا بگو به جان زنم !!!

مرا بگو به گور روم !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 21:8 توسط مسعود |

 

تا همیشه که نباشم !!!

دیازپام ۱۰ ... ۱۰ تا !!!

خواب ...

رویا ...

خوشحالم که واقعیت بار دیگر قاتل رویای معصوم من بود تا بار دیگر تو را باور کنم !!!

تو خیال نبودی تو خودت بودی ...

خوشحالم که رسیدن ، ناباوری من نبود !!!

خوشحالم که بودن واقعیت من نبود !!!

خواهم رفت !!!

خیلی زود !!!

فقط میخواهم دلایلم را گم کنم ...

همین ...

مراقب خودت باش ... من !!!

منتظر نوشته ات نشسته ام !!!

 

پ.ن : حالم خوبه !!!

به قول رضا صادقی : " دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره !!! "

امیدی به زندگی ندارم ، فقط مجبورم بمونم و این از مردن هم بدتره !!!

ودیگه اینکه این کار جدیدم خیلی سنگینه و از ساعت ۶:۳۰ صبح تا ۱۰:۳۰ شبه !!!

و این زمانیه که من از خونه راه میفتم و به خونه میرسم

این روزها هم خیلی به یاد یک نفر هستم ولی آیا اون هم ؟!؟!

کسی از دوستان اگر گمان کرد که من کم محلی میکنم ، اشتباه نکنه !!!

 به خدا وقت ندارم و همچنین حال خوش !!!

دوست خوب و مهربونم اینو میدونه

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 22:20 توسط مسعود |

 

به عکس تو می نگرم ...

خمار !!!

خمار و مست !!!

مست و پریشان ...

پریشان و آرام ...

آرام ...

بی تو آرام !!!

با نگاهی که انگار دیدن را بهانه ی تجسم خاطراتمان کرده !!!

در پس چهره ات خاطرات را مرور میکنم ...

جزء به جزء را به تماشا مینشینم ...

مو به مو

خال به خال

قدحی از چشمه ی زلال چشمانت نوش میکنم ... تشنه میشوم !!!

شاخه ای از نیزار مژه هایت را ساز میکنم ... مینوازم ...

و به معجزه ای از طنینش چشمه ی چشمانت را میگسترانم !!!

غرق میشوم ...

انگار غسلم میدهند !!!

متبرک میشوم ...

و جانی که نی را خاطره میشود ...

به خود می آیم ...

انگار به ساحل رسیده ام ...

ساحل سرخ و زیبای لبان تو ...

به نوایی در آن نزدیگی گوش میسپارم ... هق هق !!!

سفر را ادامه میدهم ...

سفری از گوشه ی لب تا انتهای جاده ی ابرو ...

گرشمه را به نظاره می نشینم ...

ناز را ...

خَمِ آن خم خانه ی پر تاب را !!!

که هنوز هم عطر شراب آن برای مستی دوصد دلداده کافیست !!!

شکن در شکن !!!

موج و تاب ...

می روم ...

لحظه ای درنگ در کوره راه عشق بازی ...

کلامی که شوق نوازش گونه هایت را بر دلم شیرین می اندازد !!!

و نوازش گونه هایت !!!

شرم میکنم و باز میگردم ...

نگاه را بر چراغ می دوزم ...

صبح است ...

کسی صدایم می کند ...

از تار موی تو تاب می خورم و به واقعیت زیستن سقوط میکنم !!!

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 22:16 توسط مسعود |

 

وجودی را میپرستم ...

کاش که در کنارم ... نه !!!

کاش بماند ...

حضورش گرمای تن است ...

لرزش عرش اعلی است ...

انگار تمام فریادهایم مجسم شده است در کالبدی از او !!!

و دیگر حتی خود هم جرأت شنیدنش را ندارم ...

نور ، نور ، نور ...

دیدگانم دیگر سویی ندارند برای نظاره ی کرشمه اش ...

و فقط می بویمش ...

از راهی دور ...

ریشه ها را یادت هست ؟!؟!

میدانم حتی ، خشکیدنم ...

پوسیدنم ...

خاک شدنم ...

جدایی ما را نخواهند آورد !!!

میدانم خاک من نیز در لابه لای ریشه هایت از باد در امان است ...

و من آرام در کنار تو خواهم خفت !!!

در آغوش تو و برای تو ...

و وجودت را سهیم خواهم شد ...

نفوذ من به درونت ...

گفته بودم که تو خود منی !!!

این عشق است ...

یکی شدن !!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 12:4 توسط مسعود |


صبح را کوتاه کن یلدا شو ...

ارزش لیل به قدر است  ، به قدر !!!

لیلا ، لیلی و لیلایِ سحر

مجنون ، لیلی و لیلا در خطر

شام و شام و شام و شام و صبح است !!!

مجنون ، دیوانه ی لیلا ، مست !!!

شمسِ مجنون ، نیست آن ، مجنونِ شمس !!!

نه !!!

نیست این حال ... بگو : مجنون ، شمس !!!

ساکن آرامش اسحاب است

آن که نامش را نهادند: لیل ، شب !!!

کان دلیل کوشش مجنون است !!!

هان به ذکرت داد کن : مجنون ، شمس !!!

زاده ی ناخواسته ی عشق بعید !!!

میکشد با خود خبر ... مجنون به لیل !!!

بین به ذاتش بغض را ... بغضش شکست !!!

جان به باران میدهد ... سرسبز دشت !!!

 

لیل و آفتاب دور و ابر گریان است !!!

آه این روزها بس دشوار است !!!

 

هان که امید ، نگردد نومید ...

آن قمر را تو بگو : خاموش ، شمس !!!

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:37 توسط مسعود |

 

برای تو می نویسم ...

زیباترینم

اگر در نگاهت حقیرم ...

اگر حماقت در کلامم موج میزند ...

اگر عشقم به هوس میماند ...

همه اش از برای توست !!!

تا ندانی که " من چه تلخم "

تا ندانی که :

پشت آرامشم ، غوغا ...

پشت کلامم ، درد و رنج ...

پشت خنده هایم ، گریه ...

و پشت سکوتم فریاد است .

من نقاب زده ام !!!

درک من همچون زهری وجودت را مسموم میکند !!!

خیال کن ... خیال کن ... خیال ...

خیال کن مرا آنگونه که دیدی

خیال کن مرا آنگونه که شنیدی

خیال کن مرا آنگونه که خواندی

خیال کن اصلا " من " نبودم

من هرگز نبودم !!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 10:49 توسط مسعود |

 

خلقتی بر پهنه ی وجودی خویش گسترانیده شد !!!

و در آن چیز هایی را به یاد دارم ...

به یاد دارم که دو گل بودیم ...

من سفید و تو سرخ

در دست نیافتنی ترین دره ی کلاره مونیا !!!

در کنار هم ...

تو را نگاه میکنم ...

برگهایی با رگبرگهای باریک و شکننده

کرک های سپید بر ساقه

و رنگ سرخ و شور آفرینت

بازیگوشی تو با آن زنبور ها

و حسادت همیشگی من ...

به یاد دارم که هر سپیده دم خداوند از برایمان دو تاج فرو میفرستاد ...

دو تاج از شبنم ، بر دوش مه همیشگی دریای شوناسانت

پیشکشی از جانب سابق ترین عاشق

و رقص تو در باد ...

کاش فقط کمی نزدیکتر بودیم !!!

که با نسیمی تو را در آغوش کشم ...

اما مهم نبود ...

آخر فقط من و تو میدانستیم و خاک ...

که ما ، ریشه هایمان را به هم گره کرده ایم !!!

آری به یاد دارم ...

به یاد دارم که اینگونه بود !!!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 16:24 توسط مسعود |

 

آیا واقع است و غالب میشود ؟!

چشمانم باز میماند تا ادامه را مهر تایید کوبد ...

زیستن ، فصل قدیمی من ، رنگی نو گرفته ...

رنگی همانند هراس و امید ...

سزاوارم ...

چون او خواسته ...

و او رسم بزرگان میداند ...

آخر بزرگان هدیه را پس نمی ستانند ...

فاصله میان دادن و ستاندن ...

همان بود و نبود ...

همان سکون دل و جنون درد است !!! 

شور و ترش ...

شیرین ...

تلخ ...

بی مزه و گاهی هم زبانی فاقد چشایی !!!

امروز فصل جدید زیستن ...

امید به ...

میدونی ...

با حرفام اسیرت نمیکنم ...

توکل میکنم ...

مثل همیشه ...

تا همیشه ...

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 9:21 توسط مسعود |

 

دارم تغییر میکنم و شاید این تنها دلیلی باشه که به شطحیات ادامه ندم !!!

شطحیاتی چه از سر جنون و چه از سر غلیان حالات عرفانی ...

که دیگر نه عرفان و نه هیچ چیز دیگری دلیل من برای زیستن نیست ...

سالها با اسم و واژه زیستم و حال به معنا و باورها دل میبندم !!!

این راه دوباره است .

امیدوارم از این همه گره ی حاصل از " شعور" و نه " ادراک " جدا و راه رو پیدا کنم ...

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 7:29 توسط مسعود |

 

دستانش سرد بود و مرطوب ...

اندیشناک و قلم را به سستی میفشرد ...

رخسارش نیز به زردی گراییده و نگاهش مات ...

خیره بر سفیدی که نمیدانست سیاه میشود !!!

لبانش ترک خورده و مدام با زبان تر میکرد ...

نفسش خس خس ضعیفی را به همراه داشت که بیانگر چند شب بیداری بود

شطحه ای از جنون جوشیدن گرفت و دیگر هیچ نفهمید ...

.................

شباهت من با این مطلب از مرضیه دوست مهربانم

سبب شد تا خود را هر چند با شباهتی باورنکردنی ، با آن قیاس کنم !!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 8:41 توسط مسعود |

 

کجایی ؟!

شاید در کنارم !؟

شاید در تمام لحظه هایم !؟

شاید هم در وجود من !؟

شاید در کنار فاحشه های زیبای کولی در حال قدم زدن و تسخیر شهوت هستی ؟!

و یا در حال فروش کالایت در یک حراجی ...

در زیرزمینی متروکه ...

که چرک و نم آن ، عشاق را از خود دور میسازد ؟! 

شاید به همین دلیل تو را نیافته ام ؟!

مرا ببخش که برای پیدا کردنت هر کجا را نگشته ام !!!

تو کجایی ؟!

تو کیستی ؟!

به یاد داستانی از سید مهدی شجاعی افتادم که دوستی به دنبال لیلی خویش به عدم پیوست !!!

بهتر است از شرح حالت برایم بگویی ...

عزیز ترینم ...

آیا گذر زمان و نگاه در آینه انقضای کالایت را فریاد نکرده است ؟؟؟

آیا هنوز نگاه هرز خریداران بر قوطی در بسته ی کالا خیره میماند ؟!

آیا هنوز خداوند وعده ی دریده شدن پرده ی حکمتش را در آمیزش تو با صبر و امید میدهد ؟!

تو کجایی ؟!

در کنار فاحشه ها ؟!

شاید تو همان کولی فروشنده باشی که اجابتت نکردم ؟!

نگاه کن تکه ای از من در کالای تو جا نمانده ؟!

دلم را میگویم !!!

آخر این وابستگی از کجاست ؟!؟!

لیلای من کجاست ؟!؟!

دوستت دارم !!!

بی آنکه تو را دیده باشم !!!

و یا باد ، کلامی از تو به گوش من رسانده باشد !!!

آیا اصلا در این حکمت گنگ خداوندی تو جان گرفته ای ؟!؟!

حکمت !!!

لبخند تلخ من از روی عذاب و ناچاری و خستگی و این بی هدفی همیشگی تو را با " حکمت "

بیشتر آشنا میکند .

حکمت ، همان دلقک سادیست معروف !!!

مترادف با ایمان ؟

نه !!!

اصلا همان خدا را میگویم !!!

تا به حال به هیچ چیز به این اندازه ایمان نداشته ام که "به چیزی ایمان ندارم "

ایمان به همان اندازه مسخره است که عالم مطلق بودن به عوالم !!!

آخر همه چیز را همگان دانند و همگان در کالبدی از علق ،

حکمت وجودی خودشان را نیز فراموش کرده اند !!!

حتی خدا هم دیگر کامل نیست !!!

خدایی که خود را تکه تکه و در جسمی از لجن فرو میبرد تا بر خود فخر فروشد !!!

و نمیداند که دیگر آن خدایی که یکتاست و مانندی ندارد ، چون شتر و یا انسان یک نفر بیش نیست !!!

و راست گفت که یکی است !!!

و همتایی ندارد چون همتایش را به خاک فرود آورد و نسیان را بر او غلبه داد تا همتایی نداشته باشد ...

عزیز من تو کجایی ؟

تو کیستی ؟

آیا اصلا جان یافته ای ؟!

من در ستیز با حکمت حتی تو را در میان رحم زنان بد کاره و نطفه هایشان خواهم جست !!!

در میان جنین های سقط شده در توالت های دبیرستان الزهرا !!!

و یا در پس بکارت مریم های مقدس تهران !!!

من تو را پیدا خواهم کرد !!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 13:48 توسط مسعود |

 

شاهدی بودم اندر حکمت

که در آن خلق را بر حکم خویش معدوم می کردند !!!

و حکمشان از وحی نمیبود و بل از تضاد بر میخواست !!!

از وحی نمیبود لیک منتسب می خواندندش !!!

مرا همان بس بود برای رها کردن حکمت ؛

که نفهمیدم چه بگذشت و چه سود از نظر بر آن مرا حاصل شد ؟!

لیک فهمیدم که نظر بر هر چیز روا مباد ؛ جز بر آنچه به فضل ، بر آن غلبه یابی !!!

و گر جز آن اختیار شود ،  ضلالت و گمراهی محتوم است .

 

عدم را نیز دلیلی بر شرک و کفر دانستند و نا حق را بر این دو اصل پیروی کردند ...

 باید دانست که عدم ، نسیانی بیش نیست در جان خلق !!!

کز خلق عدم نیاید و از عدم موجود تکذیب شود !!!

و این کفری است معلوم ...

پس عدم را واگذار تا به حقیقت رهسپار شوی

و ره را رهگذر باش تا به هدایت رستگار !!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 12:35 توسط مسعود |

 

عرفان نقابی گشته است بر سیرت این مدعیان لا مذهب ...

عارفانی مفعول و نه فاعل !!!

آنان که در زبان حق پرستان چون تحمید جاری می شوند ...

و حق پرستان ، فارغ از وادی تزویرند

با تویی هستم که به خرقه ی محبان به خیانت وارد میشوی !!!

تویی که در پناه خدای ستار ، فتنه میجویی !!!

تویی که نان یاوه می لنبانی !!!

من تمام یاوه هایت را پیشکش وجود ننگینت خواهم کرد ...

تو که وجودت خلقت خدا را به تعفن کشید ...

با توام ...

فراموشی من ها ، تو را بس است !!!

های مترسکان ، تزاحم عارفان در پیش است ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 10:47 توسط مسعود |