تبليغاتX
شطحیات جنون
 

۴ شنبه ۲۱ . ۵ میرم خدمت ...

تا بعد

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 18:28 توسط مسعود |


قسم به زیتون ...

آنگاه که نورش را کشف کردم !!!

کشف مکشوف !!!

...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 13:10 توسط مسعود |

 

حسی که نور میچکاند و جان میدهد ...

سیگار را بر گوشه ی لب ، بدون حتی یک کام به آخر میرساند !!!

و شراب را با نگاه مستم ، مستانه میرقصاند !!!

موج میدهد و تاب میخورد !!!

میرباید شهوت را در وجود تک تک زنان بادیه و میخراماند جان را به برون !!!

تاب می آرم و تاب میدهم به نفس خود و راست میکنم خم گیسوانت را به آن !!!

به بالماسکه ی من خوش آمدی ...

حقیقت ناب تو را به دعایی از روی خرافه ...

و داشتنت را از روی نیازی احمقانه ...

همه را دوصد باره آتش میزنم !!!

خاکستر میشوم ... به زخم خود چرک داغ میمالم و مرهم ...

همین سوز ، مرهم تن خسته ... بس است !!!

چاک میشوم ...

چرک میرویم ...

به ناله ای ... فغان !!!

زهر را به معنا رسانم و تلخ را دوباره به حلق فروبرم و تورمی جدید در گلو ...

هق به هق ... هق هق ... لال شده انگار !!!

کورمال کورمال نان و نمک حرامیها را می لنبانی !!!

بمیر ...

لال شو ...

من تو را به خود بخشیدم ...

 


 

ببین ...

ببین ... بگو ...

چگونه بگویم ؟!

تو خود بگو ...

به هر دری دو در شوم به هر دو در دوباره در ...

به شاهراه خود زنم

نوشته است :  بن بست !!!

خراب میکنم چنان که جان را دوام نیست

خودت بگو ... خودت بگو ... کجا زنم ؟! کجا روم ؟!

به شاهراه به زادگاه ؟!؟!

به قلب و جان اهرمن ؟!؟!

به سمت یاوه ی خدا ؟!؟!

کجا زنم ... کجا روم ؟!؟!

چگونه گویمت تو را ؟!؟!

مرا بگو به جان زنم !!!

مرا بگو به گور روم !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 21:8 توسط مسعود |

 

تا همیشه که نباشم !!!

دیازپام ۱۰ ... ۱۰ تا !!!

خواب ...

رویا ...

خوشحالم که واقعیت بار دیگر قاتل رویای معصوم من بود تا بار دیگر تو را باور کنم !!!

تو خیال نبودی تو خودت بودی ...

خوشحالم که رسیدن ، ناباوری من نبود !!!

خوشحالم که بودن واقعیت من نبود !!!

خواهم رفت !!!

خیلی زود !!!

فقط میخواهم دلایلم را گم کنم ...

همین ...

مراقب خودت باش ... من !!!

منتظر نوشته ات نشسته ام !!!

 

پ.ن : حالم خوبه !!!

به قول رضا صادقی : " دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره !!! "

امیدی به زندگی ندارم ، فقط مجبورم بمونم و این از مردن هم بدتره !!!

ودیگه اینکه این کار جدیدم خیلی سنگینه و از ساعت ۶:۳۰ صبح تا ۱۰:۳۰ شبه !!!

و این زمانیه که من از خونه راه میفتم و به خونه میرسم

این روزها هم خیلی به یاد یک نفر هستم ولی آیا اون هم ؟!؟!

کسی از دوستان اگر گمان کرد که من کم محلی میکنم ، اشتباه نکنه !!!

 به خدا وقت ندارم و همچنین حال خوش !!!

دوست خوب و مهربونم اینو میدونه

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 22:20 توسط مسعود |

 

به عکس تو می نگرم ...

خمار !!!

خمار و مست !!!

مست و پریشان ...

پریشان و آرام ...

آرام ...

بی تو آرام !!!

با نگاهی که انگار دیدن را بهانه ی تجسم خاطراتمان کرده !!!

در پس چهره ات خاطرات را مرور میکنم ...

جزء به جزء را به تماشا مینشینم ...

مو به مو

خال به خال

قدحی از چشمه ی زلال چشمانت نوش میکنم ... تشنه میشوم !!!

شاخه ای از نیزار مژه هایت را ساز میکنم ... مینوازم ...

و به معجزه ای از طنینش چشمه ی چشمانت را میگسترانم !!!

غرق میشوم ...

انگار غسلم میدهند !!!

متبرک میشوم ...

و جانی که نی را خاطره میشود ...

به خود می آیم ...

انگار به ساحل رسیده ام ...

ساحل سرخ و زیبای لبان تو ...

به نوایی در آن نزدیگی گوش میسپارم ... هق هق !!!

سفر را ادامه میدهم ...

سفری از گوشه ی لب تا انتهای جاده ی ابرو ...

گرشمه را به نظاره می نشینم ...

ناز را ...

خَمِ آن خم خانه ی پر تاب را !!!

که هنوز هم عطر شراب آن برای مستی دوصد دلداده کافیست !!!

شکن در شکن !!!

موج و تاب ...

می روم ...

لحظه ای درنگ در کوره راه عشق بازی ...

کلامی که شوق نوازش گونه هایت را بر دلم شیرین می اندازد !!!

و نوازش گونه هایت !!!

شرم میکنم و باز میگردم ...

نگاه را بر چراغ می دوزم ...

صبح است ...

کسی صدایم می کند ...

از تار موی تو تاب می خورم و به واقعیت زیستن سقوط میکنم !!!

 

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 22:16 توسط مسعود |

 

وجودی را میپرستم ...

کاش که در کنارم ... نه !!!

کاش بماند ...

حضورش گرمای تن است ...

لرزش عرش اعلی است ...

انگار تمام فریادهایم مجسم شده است در کالبدی از او !!!

و دیگر حتی خود هم جرأت شنیدنش را ندارم ...

نور ، نور ، نور ...

دیدگانم دیگر سویی ندارند برای نظاره ی کرشمه اش ...

و فقط می بویمش ...

از راهی دور ...

ریشه ها را یادت هست ؟!؟!

میدانم حتی ، خشکیدنم ...

پوسیدنم ...

خاک شدنم ...

جدایی ما را نخواهند آورد !!!

میدانم خاک من نیز در لابه لای ریشه هایت از باد در امان است ...

و من آرام در کنار تو خواهم خفت !!!

در آغوش تو و برای تو ...

و وجودت را سهیم خواهم شد ...

نفوذ من به درونت ...

گفته بودم که تو خود منی !!!

این عشق است ...

یکی شدن !!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 12:4 توسط مسعود |


صبح را کوتاه کن یلدا شو ...

ارزش لیل به قدر است  ، به قدر !!!

لیلا ، لیلی و لیلایِ سحر

مجنون ، لیلی و لیلا در خطر

شام و شام و شام و شام و صبح است !!!

مجنون ، دیوانه ی لیلا ، مست !!!

شمسِ مجنون ، نیست آن ، مجنونِ شمس !!!

نه !!!

نیست این حال ... بگو : مجنون ، شمس !!!

ساکن آرامش اسحاب است

آن که نامش را نهادند: لیل ، شب !!!

کان دلیل کوشش مجنون است !!!

هان به ذکرت داد کن : مجنون ، شمس !!!

زاده ی ناخواسته ی عشق بعید !!!

میکشد با خود خبر ... مجنون به لیل !!!

بین به ذاتش بغض را ... بغضش شکست !!!

جان به باران میدهد ... سرسبز دشت !!!

 

لیل و آفتاب دور و ابر گریان است !!!

آه این روزها بس دشوار است !!!

 

هان که امید ، نگردد نومید ...

آن قمر را تو بگو : خاموش ، شمس !!!

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:37 توسط مسعود |

 

برای تو می نویسم ...

زیباترینم

اگر در نگاهت حقیرم ...

اگر حماقت در کلامم موج میزند ...

اگر عشقم به هوس میماند ...

همه اش از برای توست !!!

تا ندانی که " من چه تلخم "

تا ندانی که :

پشت آرامشم ، غوغا ...

پشت کلامم ، درد و رنج ...

پشت خنده هایم ، گریه ...

و پشت سکوتم فریاد است .

من نقاب زده ام !!!

درک من همچون زهری وجودت را مسموم میکند !!!

خیال کن ... خیال کن ... خیال ...

خیال کن مرا آنگونه که دیدی

خیال کن مرا آنگونه که شنیدی

خیال کن مرا آنگونه که خواندی

خیال کن اصلا " من " نبودم

من هرگز نبودم !!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 10:49 توسط مسعود |

 

خلقتی بر پهنه ی وجودی خویش گسترانیده شد !!!

و در آن چیز هایی را به یاد دارم ...

به یاد دارم که دو گل بودیم ...

من سفید و تو سرخ

در دست نیافتنی ترین دره ی کلاره مونیا !!!

در کنار هم ...

تو را نگاه میکنم ...

برگهایی با رگبرگهای باریک و شکننده

کرک های سپید بر ساقه

و رنگ سرخ و شور آفرینت

بازیگوشی تو با آن زنبور ها

و حسادت همیشگی من ...

به یاد دارم که هر سپیده دم خداوند از برایمان دو تاج فرو میفرستاد ...

دو تاج از شبنم ، بر دوش مه همیشگی دریای شوناسانت

پیشکشی از جانب سابق ترین عاشق

و رقص تو در باد ...

کاش فقط کمی نزدیکتر بودیم !!!

که با نسیمی تو را در آغوش کشم ...

اما مهم نبود ...

آخر فقط من و تو میدانستیم و خاک ...

که ما ، ریشه هایمان را به هم گره کرده ایم !!!

آری به یاد دارم ...

به یاد دارم که اینگونه بود !!!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 16:24 توسط مسعود |

 

آیا واقع است و غالب میشود ؟!

چشمانم باز میماند تا ادامه را مهر تایید کوبد ...

زیستن ، فصل قدیمی من ، رنگی نو گرفته ...

رنگی همانند هراس و امید ...

سزاوارم ...

چون او خواسته ...

و او رسم بزرگان میداند ...

آخر بزرگان هدیه را پس نمی ستانند ...

فاصله میان دادن و ستاندن ...

همان بود و نبود ...

همان سکون دل و جنون درد است !!! 

شور و ترش ...

شیرین ...

تلخ ...

بی مزه و گاهی هم زبانی فاقد چشایی !!!

امروز فصل جدید زیستن ...

امید به ...

میدونی ...

با حرفام اسیرت نمیکنم ...

توکل میکنم ...

مثل همیشه ...

تا همیشه ...

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 9:21 توسط مسعود |

 

دارم تغییر میکنم و شاید این تنها دلیلی باشه که به شطحیات ادامه ندم !!!

شطحیاتی چه از سر جنون و چه از سر غلیان حالات عرفانی ...

که دیگر نه عرفان و نه هیچ چیز دیگری دلیل من برای زیستن نیست ...

سالها با اسم و واژه زیستم و حال به معنا و باورها دل میبندم !!!

این راه دوباره است .

امیدوارم از این همه گره ی حاصل از " شعور" و نه " ادراک " جدا و راه رو پیدا کنم ...

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 7:29 توسط مسعود |

 

دستانش سرد بود و مرطوب ...

اندیشناک و قلم را به سستی میفشرد ...

رخسارش نیز به زردی گراییده و نگاهش مات ...

خیره بر سفیدی که نمیدانست سیاه میشود !!!

لبانش ترک خورده و مدام با زبان تر میکرد ...

نفسش خس خس ضعیفی را به همراه داشت که بیانگر چند شب بیداری بود

شطحه ای از جنون جوشیدن گرفت و دیگر هیچ نفهمید ...

.................

شباهت من با این مطلب از مرضیه دوست مهربانم

سبب شد تا خود را هر چند با شباهتی باورنکردنی ، با آن قیاس کنم !!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 8:41 توسط مسعود |

 

کجایی ؟!

شاید در کنارم !؟

شاید در تمام لحظه هایم !؟

شاید هم در وجود من !؟

شاید در کنار فاحشه های زیبای کولی در حال قدم زدن و تسخیر شهوت هستی ؟!

و یا در حال فروش کالایت در یک حراجی ...

در زیرزمینی متروکه ...

که چرک و نم آن ، عشاق را از خود دور میسازد ؟! 

شاید به همین دلیل تو را نیافته ام ؟!

مرا ببخش که برای پیدا کردنت هر کجا را نگشته ام !!!

تو کجایی ؟!

تو کیستی ؟!

به یاد داستانی از سید مهدی شجاعی افتادم که دوستی به دنبال لیلی خویش به عدم پیوست !!!

بهتر است از شرح حالت برایم بگویی ...

عزیز ترینم ...

آیا گذر زمان و نگاه در آینه انقضای کالایت را فریاد نکرده است ؟؟؟

آیا هنوز نگاه هرز خریداران بر قوطی در بسته ی کالا خیره میماند ؟!

آیا هنوز خداوند وعده ی دریده شدن پرده ی حکمتش را در آمیزش تو با صبر و امید میدهد ؟!

تو کجایی ؟!

در کنار فاحشه ها ؟!

شاید تو همان کولی فروشنده باشی که اجابتت نکردم ؟!

نگاه کن تکه ای از من در کالای تو جا نمانده ؟!

دلم را میگویم !!!

آخر این وابستگی از کجاست ؟!؟!

لیلای من کجاست ؟!؟!

دوستت دارم !!!

بی آنکه تو را دیده باشم !!!

و یا باد ، کلامی از تو به گوش من رسانده باشد !!!

آیا اصلا در این حکمت گنگ خداوندی تو جان گرفته ای ؟!؟!

حکمت !!!

لبخند تلخ من از روی عذاب و ناچاری و خستگی و این بی هدفی همیشگی تو را با " حکمت "

بیشتر آشنا میکند .

حکمت ، همان دلقک سادیست معروف !!!

مترادف با ایمان ؟

نه !!!

اصلا همان خدا را میگویم !!!

تا به حال به هیچ چیز به این اندازه ایمان نداشته ام که "به چیزی ایمان ندارم "

ایمان به همان اندازه مسخره است که عالم مطلق بودن به عوالم !!!

آخر همه چیز را همگان دانند و همگان در کالبدی از علق ،

حکمت وجودی خودشان را نیز فراموش کرده اند !!!

حتی خدا هم دیگر کامل نیست !!!

خدایی که خود را تکه تکه و در جسمی از لجن فرو میبرد تا بر خود فخر فروشد !!!

و نمیداند که دیگر آن خدایی که یکتاست و مانندی ندارد ، چون شتر و یا انسان یک نفر بیش نیست !!!

و راست گفت که یکی است !!!

و همتایی ندارد چون همتایش را به خاک فرود آورد و نسیان را بر او غلبه داد تا همتایی نداشته باشد ...

عزیز من تو کجایی ؟

تو کیستی ؟

آیا اصلا جان یافته ای ؟!

من در ستیز با حکمت حتی تو را در میان رحم زنان بد کاره و نطفه هایشان خواهم جست !!!

در میان جنین های سقط شده در توالت های دبیرستان الزهرا !!!

و یا در پس بکارت مریم های مقدس تهران !!!

من تو را پیدا خواهم کرد !!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 13:48 توسط مسعود |

 

شاهدی بودم اندر حکمت

که در آن خلق را بر حکم خویش معدوم می کردند !!!

و حکمشان از وحی نمیبود و بل از تضاد بر میخواست !!!

از وحی نمیبود لیک منتسب می خواندندش !!!

مرا همان بس بود برای رها کردن حکمت ؛

که نفهمیدم چه بگذشت و چه سود از نظر بر آن مرا حاصل شد ؟!

لیک فهمیدم که نظر بر هر چیز روا مباد ؛ جز بر آنچه به فضل ، بر آن غلبه یابی !!!

و گر جز آن اختیار شود ،  ضلالت و گمراهی محتوم است .

 

عدم را نیز دلیلی بر شرک و کفر دانستند و نا حق را بر این دو اصل پیروی کردند ...

 باید دانست که عدم ، نسیانی بیش نیست در جان خلق !!!

کز خلق عدم نیاید و از عدم موجود تکذیب شود !!!

و این کفری است معلوم ...

پس عدم را واگذار تا به حقیقت رهسپار شوی

و ره را رهگذر باش تا به هدایت رستگار !!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 12:35 توسط مسعود |

 

عرفان نقابی گشته است بر سیرت این مدعیان لا مذهب ...

عارفانی مفعول و نه فاعل !!!

آنان که در زبان حق پرستان چون تحمید جاری می شوند ...

و حق پرستان ، فارغ از وادی تزویرند

با تویی هستم که به خرقه ی محبان به خیانت وارد میشوی !!!

تویی که در پناه خدای ستار ، فتنه میجویی !!!

تویی که نان یاوه می لنبانی !!!

من تمام یاوه هایت را پیشکش وجود ننگینت خواهم کرد ...

تو که وجودت خلقت خدا را به تعفن کشید ...

با توام ...

فراموشی من ها ، تو را بس است !!!

های مترسکان ، تزاحم عارفان در پیش است ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 10:47 توسط مسعود |

 

وقتی که شعور در مسلخ لغت جای میگیرد ، چگونه آنچه را که اینچنین تکه تکه میشود ،

تمام من خواهد بود ؟

آنگاه است که "ناگفته هایم" تمام واقعیت مرا ابراز میدارد !!!

و وقتی نا گفتنی هایم را نمیدانی ، چگونه مرا باور داری ؟!

و چگونه مرا درک خواهی کرد ؟!

چگونه ؟!

و چگونه این واژگان غیر منعطف را به تسخیر در آورم ؟

و چگونه خود را به تو بنمایانم ؟

و چگونه زیستن بی ادراک را تحقق بخشم ؟

آخر نگفتی چگونه ؟

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 9:0 توسط مسعود |


شب است ...

و من چون دیوانگان و با خشمی رام نشدنی بیابان را می دوم ...

گلویم از شدت نفس ها بوی خون گرفته و صدای خر خر وحشیانه ای که همراه آن ،

پرده ی هر گوشی را می درد !!!

هه هه ... هه هه ...

چشمانم از حدقه بیرون زده و خونین است ...

دستانم خاک را چنگ می زنند و سنگها را خرد می کنند ...

و درختانی که وجود هر جنبنده ای را در پشت خود انکار میکنند ...

من امشب دلیل پادشاهی خویش بر زمین را واگذارده و همرنگ میشوم ...

همرنگ غریزه ...

همرنگ شهوت ...

همرنگ جنون ...

عطر خون های خشکیده بر تن زمین را می بویم ...

جاده های خون را دوباره باز خواهم ساخت !!!

و تمام دالانهای شهر را رنگین خواهم کرد ...

به رنگ لخته های سیاه و چرکین خون مردمان ...

مردمانی که چند وقتی است دیگر مرگ را فراموش کرده اند !!!

آنانی که سهم من از زیستن را در جام کرده و یکجا سر میکشند

و بلند فریاد می زنند " سلامتی "

.....................

شراب خون نوش باید کرد ...

مست خواهم شد ...

و عدالت را باز خواهم ستاند ...

شاید زین پس کسی نگوید گرگ نمایان محکوم به مرگند !!!

.....................

ناگه از خیال به در می آیم ...

و خود را عریان میبینم !!!

تطهیر یافته در نور ماه ...

دوباره بر ماه مینگرم ...

آن اله ی جنون و توحش ...

تمام دلیل طغیان خون در رگ ...

زیباست ...

زیبا ...

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 12:26 توسط مسعود |

 

تمام حرفهای من همه از سر بی دردیست !!!

نگاهم خیره است و بر هر چه بنگرم سایه ای بیش نخواهم دید !!!

خسته شدم از بس کلام را در بین انگشت و قلم موج دادم و چون جوهر بر کاغذ خشکاندم ...

آخر چقدر برای تو بنویسم ؟

پرده ی زمان را دریرم و یک عمر زیستم !!!

اما وقتی به خود آمدم ساعت بر دیوار ماسیده بود ...

و من همچنان از تو دور ...

چون لاک پشتی که بر شنزار قدم مینهد از آمدنم گریانم ...

گریان ...

سرگشته ...

و خودخواه ...

که هر بار با اشاره ای مرا خواندی و من به سویت آمدم

و لی باز به مانند کودکی ، هر بار سر از سمت من گردانیدی ، پا به فرار گذاشتم !!!

مولای من ...

عزیز من ...

لحظه ها بی حضور تو سردند ...

بی حرارت دستان نوازشگر تو ...

من می لرزم ...

و ساعت ها بی عقربه فقط میخوانند و پرده ی گوش را میخراشند ...

و انسانها ...

از این آخریها هرچه بگویم کم گفته ام !!!

من باز گم شده ام و باز دست خود را به کسی سپرده ام تا مرا برای تو باز گرداند !!!

و میدانم مرا سیلی نخواهی زد !!!

و میدانم مرا پس نخواهی زد !!!

میدانم ...

و میدانم که باز از تو دور خواهم شد ...

و میدانم که این کودک بی تو نیست خواهد شد ...

دستم را بگیر و دیگر رهایم مکن ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 10:30 توسط مسعود |

 

خواب بود یا که خیال ؟

تصویری موهوم از واقعیت است در من ...

نقش تارهای هم اندیشانم ...

مینوازند تار را ...

نقش واقع می شود ...

واقع غالب میشود ...

غالب در بر میگیرد روح مرا و مسخ می شوم به نقش موهومی در امتداد اندیشه ...

چه کسی خواب فلاسفه را بر آشفت ؟؟؟

جاریست هر چه هست و خالیست هرچه هست و ادامه دارد این فلسفه همچنان در حال هوای ما ...

فلسفه گسترش دارد به اندازه ی جهل بشر ...

و جهل ادامه دارد تا انسان هست ...

و تا انسان هست همه چیز همینگونه باقیست ...

چه کسی خواب فلاسفه را بر آشفت ؟؟؟

فلاسفه در جهل خود میلولند

منطق را لای چاک زخم موهومشان میفشارند !!!

التیام در جهل است نه منطق ...

شمایی که پرده ی منطق را بر چشم انداخته اید تا رسوا نشوید ...

من در خیال خود به خدا رسیدم ...

و جهل را خندیدم ...

و خدایم باقی نبود به اندیشه !!!

من امتداد دارم و یکی هستم چون خدا ...

و اینگونه است حال تک تک شما ...

اگر بدانید ...

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 13:5 توسط مسعود |

 

به دنیایی قدم نهادم پر از نا خواستنی ها ...

چرا وارد شدم نمیدانم !!!

فقط میدانم چشم به راه کسی مانده ام تا یاری ام کند ...

و شاید هم من او را  ...

یاری کنیم همدیگر را تا آخر ...

آخر هر چیزی که من و ما ، خواستیم و نیافتیمش ...

" ما " نه به معنی " من و او " که به معنی " من و همه ی ما "

او عین عدالت است که به " عدالت " رفتار میکند !!!

واژه ای که در هیچ کجا نیافتم مگر در محضر خدایم ...

خدایی که لایق عدالتش نبودم و اخراج کردم خویش را از حضورش ...

که حضورش اگر در یاد من نباشد ، من خاموشم در یاد او ...

حتی اگر باقی باشم !!!

دنیایم پر شده است از غرض ورزى ...

از کینه های زود فراموش شونده ، اما بوجود آورنده ی افسردگی ها و خودخوری ها !!!

از فخر ...

از عداوت ...

باز هم از هر آنچه نا خواستنی است ...

نه نا خواسته های من ، نه !!!

که این ناخواسته های همه ی ماست ...

به خدا قسم که خشکیده شد طراوت روح ، از جانم ...

و جایگزین گشت واژه ی " انتفام " بر سرلوحه ی ذاتم ...

هر چند که بارها شکستم الواح ذات را ولی ...

 

زایش گرگ ها در راه است ...
 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 13:56 توسط مسعود |

 

شرمساری از آل زمین ...

گره خورده در موج تردید ...

و چه حیف که کسی نیست گره گشاید ...

درک شدن دیگر خسته کننده است وقتی همه تو را می فهمند و تو هنوز خود را نفهمیده ای !!!

چه درک جالبی دارند اینان و شاید هم آنان ...

 

زخم هایم پوسیده و گهگاه رویشان گندیده ؛

میدانی چرا ؟!؟!؟!

از بس که تازگی دارند و به کهنگی تاریخ ، قدمت !!!

گاه بر دل و گاه بر جان روییده اند ...

گاه از زبان و گاه از ...

چگونه نگفتنی ها را به " ... " تعبیر کنم ؟!

هر چند که این کار را بارها کرده ام ولی ...

باز هم تکرار حرف " ... "

کدامین راوی چنین گنگ روایت میکند که من ؟؟؟

خود هم فراموش میکنم نوشته هایم را و بی مضمون میپندارم کلامم را !!!

 

طبق طبق خفت ...

طبق طبق کینه ...

طبق طبق خاطره !!!

همه را پیشکش کردم بر مردمانی که مرا درک کردند و جز این سه چیز بر من ارزانی نداشتند ...

من باز هم آزادم و هنوز دنبال حقیقتی هستم که یافتنش حق میطلبد و من عاجز از درک آنم ...

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 21:33 توسط مسعود |

 

نگاهم خالی از نگرش ...

نگاهم خالی از احساس است ...

خیره بر تکرار تصاویر ...

نا مفهوم و گنگ ...

در بطن هم چیزی نیست برای دیدن ...

چشم انتظارم ...

چشم انتظار طرحی نو ...

طرحی بی مانند ...

ناب ...

 باز هم خیره !!!

نمیدانم چرا هراسانم !؟

آخر این روزها تکرارها هم تکرار میشوند ...

تکرار همه چیز در مداری که حتی آن را قبلا پیموده ام ...

...

نگاه من بیرنگ ...

نگاه من بی سو ...

نکند چشمانم کور شده ؟!

نمیدانم ...

هر چه هست من هستم ...

و همه چیز همانگونه که باید باشد هست ...

نمیدانم ، شاید نگاه من بیرنگ است !!!

واضح تر بگویم :

من هستم و همه چیز آنگونه که من ...

بگذریم ...

آخر هنوز هم همه چیز تکراری است و نگاه من خالی از احساس  !!!

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 21:25 توسط مسعود |

 

می خواهم امروز داستانی برایت بگویم ...

یا یک واقعیت ...

شاید رویایی در ماورای نیستی !!!

لحظه ی گسترش یک حقیقت تلخ ...

داستان تفاخر به پوچی ها !!!

آدم های هیچ پرستی که نیستی اشان را به رخ تو می کشند ...

و تو ...

تو ادامه میدهی ...

مثل همیشه ...

کر ، کور ، لال

مطرود از ذریه ی قابیل ...

مثل من ...

شاید مرا باور کرده ای که سراسیمه می گریزی و به سوی من می آیی !!!

کمی تأمل کن !!!

بایست ...

چشمان اشکبارت را پاک کن ...

حالا بهتر ببین هر آنچه نیست را ...

چیز هایی را که تا به حال ، حتی خیالش را هم نمیکردی !!!

دوباره حرکت را آغاز کن ...

ولی مواظب باش ...

سیاه آبها در انتظارند ...

آرام باش ...

نترس ...

وقتی " رسیدن " فعل ما شود برای همیشه تو را در آغوش خواهم کشید ...

برای همیشه ...

تا آن دم که فارغ شوی از پرسه های چشمان این نا مردمان بر اندام عریان تو از هیچ ها !!!

من و او در پشت نیستی منتظر توایم ...

با توایم تا ابد ...

به سوی ما معراج را به تصویر کش

و معصوم بمان از نیستی ها !!!

تو آغاز ترین پایانی ...

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 10:48 توسط مسعود |

 

سر به زیر افکنده ام در این اختطاف عقاید ...

دیگر از خود هم میگریزم ...

این ملحدان دیگر چیزی باقی نگذاشته اند

علم نابود و ...       اصل نابود و ...      عشق نابود ...

این چه قصه ایست ؟!

من از زمین با تو سخن میگویم ؛ مالک عرش زمین ...

فرش را رها کرده ای و خطابه میخوانی ؟!

فقط امر میگویی و در تحریم خویش تزویر رواج میدهی !!!

مرا محیط نیستی به این پوچی ...                 گویا تو خدای من نیستی !!!

من در این جولانگاه ، جویای حقیقتم ...

به حق ... نه ناحق !!!

عزیز ترینم

ما لعان العرض را به خود تخصیص داده ایم ...

و به لُعبت های مستور دچاریم ...

روی بنمای معشوقه ی من ...

برهنه شو در کنار من ...

و به حجله کشان ذات شیفته ام را !!!

من فارغ از غیر تو ام ...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 10:50 توسط مسعود |

 

وصف تو در کلام نگنجید ...

هیچگاه ...

من به سکوت خود ، وصف تو را توان گفتن !!!

دانم که تو هم در سکوت خود مرا گفتی ...

من و تو همدیگر را شنیدیم ...

من در سکوت خود به سکوت تو رسیدم ...

سکوت ما ادغام شد ...

ما در سکوت هم مقام شدیم !!!

من ، تو شدم ...              و تو ، من ...

مای ما من شد ... 

و سکوتی فرا گرفت هیچ را ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 13:28 توسط مسعود |

 

برای حسن روی تو اینبار مینگارم ...

که روی تو کمال زیبایی هاست

چشمم به جمالی افتاد که در آن هیچ نبود ...

و همین هیچ بود که زیبا بود ...

من حیرت زده در حال تماشای توام !!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 13:24 توسط مسعود |

 

" از خداییم و به سوی او باز میگردیم "

 

اگر آخر من همان است که از آن آمدم ؛ پس چرا آمدم ؟!

مبدأ و مقصد یکیست ...

و این یعنی پوچ تا پوچ !!!

این دایره ی منحوس چه لزومی داشت برای تو ای صمد ؟!

که خود را در جسمی از خاک دمیدی ...

و خاک ماند و جزئی از تو ...

جزئی از تو ... بی تو ...

ظالم تر از تو هم مگر هست ؟؟؟

تو که دلیل زایش و تنهایی و عذاب منی ...

اگر من نبودم دیگر اینها چه معنی داشت ؟؟؟

مرا دریاب ای مبدأ من ...  و ای مقصد من ...

مرا برگردان به خداوندی ام تا مانع شوم تو را از آفرینش بی دلیل دیگر !!!

شاید شهوت قدرت ، تو را با تمام بزرگی ات در بر گرفت ؛

که ادعای خداوندی خویش را به رخ خود کشی !؟

من ندانم که چه بود راز آغاز ...

چرا تمام نمیکنی این داستان بی منظور را ؟؟؟

و مرا وارد نمیکنی به لحظه ای که از آن آمدم ؟؟؟

درست قبل تولد ...

همه چیز هیچ بودو ...                    هیچ بودو ...

هیچ بود ...

 

من نخواهم که حتی در تو ادغام شوم !!!

من منتظر پایانم نه تبلوری دوباره ...

که حتی از خداوندی هم خسته ام ...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 12:58 توسط مسعود |

 

دوستت دارم ...

فقط چند دقیقه ...

عمر من همین اندازه کوتاه است ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 14:51 توسط مسعود |

 

بر من ببار ای پاک ترین شهوت !!!

تو خود اشک خدایی ...                     

آنگاه که انسان خواست !!!

به ننگین ترین گناهم تقدّس ببخش ...

ای منشاء سرّ ظلم

بر تاریک ترین وجود ببار و تباهی ببخش

نابود کن نور خدای مردمان را

آنان که خدا را به نامش شناختند !!!

دلیل گنگ زایش من

مرا مدهوش کن در این عیب و ننگ

بخرام در وجودم چون روح

و تسکین ده ایمانم را به شک !!!

منفعل ترین واژه های زمان را بر ضمیرم جاری ساز ... تا فعل تو باشم !!!

بی ریب ترین احساس من

مسکون به فنا مشو !!!

به هلهله ی فاسقین گوش مده ...

آنان تهی از ایمانند !!!

ای عذاب مجسّم خدایان ... مرا دریاب که به کفر رسیدم

شیطان به خدایان نزدیک است و خدا به شیطان ...

 آنگونه که انسان خواست !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 19:16 توسط مسعود |

 

تورا هیمشه دوست میدارم ... ای تخلّص صدای من !!!

وقتی که استخوانهایم را در زیر دندانهایت خرد میکنی ، لذّت میبرم ...

لذّت مرگ ... لذّت نابودی ...

و آنچه در گلویت گیر کرده ، حلقوم من است !!!

پس بخوان ...

 

بخوان و نعره بزن بر پیکر منحوس این جهان

فریاد کن ، بلرزان ، این ایسته ی زمان

مخدوش کن این خاطر آرام مردمان

عمر صدایم را بیفزای در ظلمت شبان

تشویش را بمیران ...

در یک نفس ، محکم بِدَم در صور مرگ قاضیان

رعشه بینداز بر تنین واق واق این سگان

 

ای وای از دست جهان ... ای وای بر این مردمان ... بر ما گره خورده زمان ...

واق سگان این شبان ... این قاضیان بی زبان ...

این قصه ایست از بی کسان !!!

 

و چه صدای زیبایی است ، صدای سرد من در گلوی تو ...

و چه زجر آور برای آنان که هنوز خواهان خفقان و سکوت اند !!!

فریاد کن سگ خوب من ... فریاد کن ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 9:46 توسط مسعود |